آقا معلم میخواست معنی دیکتاتوری را حالی شاگرداش کند؛ او شروع کرد به مثال زدن:
“به توپ بستن مجلس مشروطه به دست محمد علیشاه قاجار یعنی دیکتاتوری،
بستن مطبوعات و کشتن مخالفان در زمان رضاخان یعنی دیکتاتوری،
زندان و شکنجه مبارزان و برگذاری جشنهای 2500 ساله شاهنشاهی در زمان پهلوی دوم یعنی دیکتا……”
حسنی –شاگرد از اول، آخر- بود که حرف آقا معلمش را قطع می کرد. او از اینکه آقا معلم مدام از گذشتهها حرف میزد و به قول معروف «چوب به مرده میزند» خسته شده بود.
بابای حسنی چند روز پیش با کلی قرض و قوله، یک سواری صفر خریده بود خدات تومان! و همان اول بسم الله دویست هزار تومان خرج روی دست باباش گذاشته بود. حسنی از این ور و آن ور شنیده بود که قیمت خودرو در ایران خیلی بالاست آنقدر بالا که با همان قیمت میتوان آخرین مدل یک ماشین معمولی خارجی را خرید. حسنی دو دو تا چهارتا کرد که اگر باباش مجبور نبود پول بالای آن ماشین بدهد شاید الان ماشینشان فرمان هیدرولیک بود!.
حسنی اجازه نداد معلم به درخواست «آقا اجازهاش» پاسخ آری یا نه بدهد او با نگاه عاقل اندر سفیهی به معلمش گفت:
«آقا اجازه! اینکه ما مجبوریم ماشین درپیت ایرانی بخریم، این دیکتاتوری نیست؟.»
RSS - Posts
انحصار است
سروش
26 مارس 2009 در 11:47 ب.ظ
سلام . مهرنوشم از سایت احساسات دات کام . سایت ما جاییه که می تونین صداتون رو به گوش عشقتون برسونین . حتی اگه گمش کرده باشین . ابزار رایگان وبلاگ در رابطه با عشق و احساسات هم براتون آماده کردیم . پیروز و پابنده باشید
مهرنوش
30 مارس 2009 در 10:23 ب.ظ