خبرگذاری حکومت نظامی

ماهرانه در جنگ است ناخدای استبداد با خدای آزادی

حماسه خفته در تابوت مروری بر تاثیر شکنجه و زندان

leave a comment »

به نقل از فصلنامه باران شماره 8 و 9 ، ویژه خاطره 2005
اشاره:
در سالهای اخیر، مقوله ی زندانی و شکنجه، بسیار مورد توجه قرار گرفته است. چه آنانی که با بیان تجربیات و تحلیلهای نوشتاری و گفتاری خود، چند و چون دوران زندان را بازگو کرده اند، و چه آنانی که به تحلیل این خاطرات پرداخته اند، پنجره های متعددی را به این زاویه از جامعه ایران گشوده اند.

چندگونگی این روایتها، صرفا در نوع شکنجه، زندان، چگونگی دستگیری، مقاومت یا شکست و اقرار زندانیها نیست. این چندگونگی به دلیل این هم هست که انسانهای متفاوتی در معرض ضرب و شتم و شکنجه قرار گرفته اند. اگر باور ما این باشد که انسان امروزین، محصول آن چیزی است که تاکنون بوده است، این باور در چگونگی رفتار و عملکرد او در زندان نیز بازتاب می یابد. پس دیگر این انسان، صرفا فردی نیست که بر اساس منش سیاسی خاص و یا آرمانگرایی سیاسی اش ارزیابی شود، بلکه محصولی از نوع زندگی هم است که تاکنون آن را تجربه کرده است. از اینرو، خاستگاه اجتماعی اش، خلق وخوی اش، آرزوهای فردای اش، و چگونگی عملکردش در عرصه ی مناسبات مختلف زندگی با آن رفتاری که در زندان و زیر شکنجه از خود بروز خواهد داد ارتباطی تنگاتنگ دارد. از این طریق است که می باید مقاومت و شکست زندانی را مورد بررسی قرار داد. در برخی از گفته های آنانی که خود زندانی بوده اند و چه آنانی که به تحلیل این تجربیات پرداخته اند، نوعی تحریف و یا بهتر بگویم برداشت نادرست در مورد خود و دیگران وجود دارد. عده ای می خواهند «ایستادگی و مقاومت» را مظهر صرف آگاهی سیاسی و یا طبقاتی بدانند. عده ای دیگر میخواهند «شکست و اقرار» در زندان را به گردن «کم تجربگی در مبارزه» و «عدم پختگی در اندیشه و عمل سیاسی» فرد بیاندازند. واقعیت این است که سرمنشا تمامی اینها در یک چیز است و آن اسطوره ای است که ته ذهن انسان ایرانی، از عنصر فعال سیاسی و به خصوص زندانی سیاسی وجود دارد. اینطور فرض میشود که آنانی که مقاومت کردند، هم مظهر آگاهی و شعور سیاسی؛ و هم مظهر آرمانگرایی و نظم تشکیلاتی و ایمان به هدف جمعی هستند. این برداشت تاکنون مشکلاتی را برای کسانی که به عنوان زندانی سیاسی سالهایی را در زندانهای پهلوی و جمهوری اسلامی به سر برده اند به وجود آورده است. برخی از آنان که «کمتر» مقاومت از خود نشان داده اند حتا خود را تحقیر شده یافته اند؛ چراکه این مشخصات را در خود نمی بینند.این عده، گاه حسرت می خورند که اگر مقاومت بیشتری انجام می دادند شاید در جمع کسانی قرار می گرفتند که «مظهر آگاهی» و «آرمان گرایی» هستند. این زاویه دید، برخی از زندانیان سابق را در رده ای «بالاتر» و برخی را در ردهی «پایینتر» قرار داده است. مشکل اساسی اما فقط این رده بندی ها نیست. مشکل در اینجاست که ما می دانیم جمهوری اسلامی از هر وسیله ای حتا از زندگی قبل از دستگیری زندانی استفاده میکند تا وی را از پا بی اندازد. این موضوع از آنجا اهمیت بیشتری مییابد که حکومت با سیستماتیزه کردن نوع شکنجه و رفتار شکنجه گران، با زندانی نه فقط برای شکستن یک خط سیاسی و یا یک باور عقیدتی، بلکه برای شکستن یک فرد و درهم شکستن انسان معترض، برخورد می کند. به همین دلیل شکنجه گر از خصوصیترین روابط عاطفی و احساسی زندانی استفاده می کند تا او را از پای در آورد. پس انگشت اشاره ی شکنجه گر نه روی صرف عقیده و آرمانخواهی بلکه روی عواطف انسانی فرد، و هر آنچه او به آن عشق و یا نفرت میورزد هم هست. پس باید دانست چرا و چگونه فرد زندانی در مقایسه با دیگران، در زندان عکس العمل های متفاوتی نشان می دهد و به گونه های مختلفی رفتار میکند.

باید متذکر شوم مقاومتها، مبارزات و از پای در آوردن بسیاری از شکنجه گران در این مقاله مورد بحث نیست. قصد این مقاله بررسی تاثیر شکنجه و زندان در فرد و حتا در سالهای پس از آزادی است. بحث بر سر کسانی است، که هنوز پس از گذشت سالها از مقطع آزادیشان در جنگ و جدال با آنچه بر آنان گذشته هستند و در حقیقت هنوز خود را زندانی سیاسی میپندارند.

هدف مقاله در این است که دوران زندان و پس از آن را در یک تنیدگی با سالهای قبل از دستگیری قرار دهد و از این راه،چندگونگی تاثیرپذیری از شکنجه و زندان را مورد نگاهی اجمالی ولی در عین حال علمی قرار دهد. مبنای تئوریک این تحلیل، روان شناختی است و نمیتواند بازگوکنندهی جوانب دیگر آن از حیث جامعه شناسی، مردم شناسی اجتماعی و … باشد. لازم به تکرار است که بررسی روان شناختی این مقاله، اجمالی است و نیاز به تامل بیشترتوسط کارشناسان مختلف دارد.

در این مقاله سعی بر این شده که شمایی از چگونگی تاثیر شکنجه و زندان و چرایی تاثیر متفاوت بر افراد مختلف مورد بررسی اجمالی روان شناختی قرار گیرد. به طور بسیار خلاصه میتوان گفت که منظور از روانشناختی این است که شرایط روحی و روانی فرد را در یک مقایسه و درهم تنیدگی فکر، احساس و عمل مورد بررسی قرار بگیرد. من سعی کردم صرفا بر مواردی انگشت بگذارم که کمتر مورد توجه قرار گرفته است. تجربیات بالینی من در مورد قربانیان شکنجه و فرایند قید شده در مقاله، نتیجه تماس با افرادی است که در خارج از کشور بسر میبرند. قربانیانی که در ایران بسر میبرند طبیعتا به دلیل شرایط محیطی میتوانند گزینه های رفتاری دیگری داشته باشند. در این مقاله همچنین سعی من بر این بوده که تحلیلهای سیاسی و یا تحلیل بر مبنای تئوریهای دیگر علمی را مد نظر نداشته باشم و این به مفهوم کم بها دادن و
یا رد این تئوریها نیست ولی از آنجایی که که خود را در منظر کارشناس آن علوم نمیبینم، در بررسی علمی خود به خود اجازه نمیدهم که از آنها بهره جویم. آخرین نکته اینکه، این مقاله صرفا برای ارائه یک بحث نگاشته شده و از اینرو برخورد انتقادی و تخصصی به این مقاله می تواند بحثهای جدیدی را دامن زند و من شدیدا از آن استقبال می کنم.

در اینجا فکر می کنم که به اندازه کافی در مورد مقاله و محتوای آن توضیح داده ام. از اینرو آغازگر بحثی می شوم که برای درکش می باید به کندوکاو در بافت روان شناختی جامعه ایران پرداخت.

بافت روان شناختی جامعه ایران

برای درک چگونگی تاثیرگذاری زندان و شکنجه بر زندگی زندانیان حتا در سالهای پس از رهایی، باید بافت جامعه و شرایطی که فرد در آن به فعالیت سیاسی روی آورده است را مورد بررسی قرار داد.

بارها و بارها در مقالاتی که جامعهی ایران، توسط پژوهشگران رشتههای مختلف علمی، مورد بررسی قرار گرفته، از عدم یکدستی ساختاری و مضمونی آن در زمینه های اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی سخن آمده است. این عدم یکدستی را میتوان در عرصهی احساسات، انتظارات، خلق وخویها، نگاه به پرورش، منطق، طرز تلقی و روشمندی تحلیلی و بازتاب دریافتهای فرد از محیط نیز دید. به همین دلیل از آنجاییکه که فرد و محیط در هم تنیده شدهاند و هریک بر دیگری تاثیر میگذارد، نمیتوان انتظار داشت که فرد در منش روانی و روحی خود از این عدم یکدستی مصون باشد. مکانیسم تولیدی و بازتولیدی این عدم یکدستی، البته موضوع این مقاله نیست، ولی اینکه این عدم یکدستی، در زندگی افراد چنین جامعه ای چگونه نقشی دارد، نکته ای است که در این جا مورد تاکید قرار میگیرد.

فرد در جامعه ای ناهمگون و نامتعادل، با «اما» و «اگر»های بسیاری روبه رو است. معمولا هم، برای این اما و اگرها معیار جهان شمولی نمی توان قائل شد.این بدین معنا است که این اما و اگرها بیشتر به مقتضای فردی و اجبار محیطی سنخیت یا عدم سنخیت بوجود می آورد. از اینرو گاه فرد و گاه جمع روی یک یا چندی از اینها انگشت میگذارد و سعی دارد برای رفع نیازهای انسانی خود از آنها بهره جوید.به بیان دیگر، این اما و اگرها نیز خود اما و اگرهای دیگری دارد. گاه این بهره جویی در تناقض شدید با منافع دیگران قرار میگیرد و فرد چاره ای ندارد که یا از رفع نیاز دست کشد و یا دیگران را وادار کند که آنان منافع خود را به باد فراموشی سپارند. در چنین جامعه ای رفع این نیازها همیشه با کلنجارها و از خود گذشتگیها و فداکاری همراه است. زیرا به دلیل عدم توازن، چاره دیگری وجود ندارد. یکی باید به نفع دیگری کنار زده و باید از میدان بدر برده شود. انعکاس این عدم یکدستی را شاید بتوان با مثالی روشن کرد. در اکثر مواقع حتما خود شاهد این بوده اید که برتری موقعیت شغلی و یا تحصیلات فردی را نشانه «لیاقتهای » فردی او میدانند و اینکه این فرد «شخص با عرضه ای» است. همین فرد در شرایط بحران مالی یا شغلی به ناگهان تبدیل به فردی میشود «که متعلق به فامیلی بزرگ» است که همه باید در تکاپو باشند تا مشکلات وی را حل کنند، اگر هم کسی اقدامی نکند، خود این فرد میگوید «مگه شما فامیل من نیستید؟ مگه شما پدر و مادر من نیستید؟» این شخص در عین حال میخواهد استقلال فردی خود را هم حفظ کند و از اطرافیان میخواهد آنطور که او میخواهد به وی کمک کنند. بعضا اطرافیان میگویند،»اگر کمک میخواهی ما هم باید بدانیم مشکل چیست». بنابر این فرد در یک عجز و ناتوانی قرار میگیرد. از یک طرف میخواهد مستقل بماند و از طرف دیگر میخواهد که به وی کمکی هم بشود. طبیعی است که اطرافیان وی کمک رسانی در عین قبول استقلال او را، آنگونه که رسم نهادهای دولتی جامعه رفاه در اروپاست، نمیپذیرد. افراد در چنین جامعهای عمدتا به دو گونه عمل میکنند:

الف- یا مرتب برای گرفتن حق خود فعالیت میکنند و گاه هم اطرافیان را به استقلال خود راضی می کنند (که پیامدی جز فشارهای شدید روحی و روانی ندارد(.

ب- یا اینکه میپذیرد که کسی تصمیم گیرنده باشد و او هم فرمانبردار.

رابطه ی مرید و مراد، استاد و شاگرد، مرجع تقلید و مقلد، رهبر و هوادار و …. نتیجه ی تن دادن و پذیرش تاریخی انسانی است که در روند آموزش خود به عنوان یک فرد، این فرایند را از خانواده میآموزد و در سنین کودکی خود آنگاه که وارد مدرسه میشود، نمونه های پیشرفته تر آن را فرا میگیرد. از این منظر است که اگر به عنوان هوادار یا شاگرد کار نادرستی انجام داد، مسئولش را رهبر و استاد خود میداند، زیرا آنان همه چیز دانان اند و او نمیتواند مسئولیتی بیش از یک مجری برای خود قائل شود. این چنین جامعهای تبدیل به یک جامعه ی سرکوب شده، ناتوان از خلق کردن و دل شکسته از ذلیل بودن در بکار بردن توانمندی هایی است که فقط در رویای افراد میتوان بازتاب آنرا دید. در نتیجه ما با یک جامعه مازوخیستی یا آزارپرست روبرو میشویم. جامعه ای که در آن از خود گذشتگی، فداکاری،پیگیری فرد در یک عرصه خاص و یا گذشت از نیازهای خود، نه به خاطر برطرف کردن نیازهای اولویت دار خود، بلکه به خاطر خوشی، شادی و زندگی دیگری است. این فداکاری و گذشت به بیان دیگر نه برای بهزیستی خود بلکه برای بهزیستی دیگران است و از اینرو است که فداکاری ارج گذاشته می شود و گرنه فداکاری در جهت بهزیستی خود صرفا نام خودخواهی بخود می گیرد. اوج این فداکاری و گذشت آنجاست که فرد در نهایت باید جان دهد تا زندگی دهد. اوج این فداکاری در آنجاست که زندگی او زندگی نمی دهد. این مرگ و زجر
او است که زندگی آفرین میشود. در اینجاست که انسان حماسی متولد میشود. به بیان دیگر از منظر دید روانشناختی، انسان حماسی نتیجه ی اوج بدبختی، رذالت، درماندگی و نا امیدی یک جامعهی انسانی است. در واقع نتیجه ی یک نظم ضد انسانی است که با سرکوب انسان آنچنان بر او فائق میآید که فرد یا از خود دست میشوید یا منتظر یک انسان حماسی میشود و یا با آخرین توان خود می خواهد آن انسان حماسی بشود. بنابراین نقطه عزیمت او نه جمع بلکه خود او است. جامعه خود باخته نیز با تشویق این فرد به فداکاری و از خود گذشتگی بیشتر، به وی این پیام را می دهد که باید بیش از پیش «از خود بگذرد». این الگوی رفتاری را در فرد زندانی نیز خواهیم دید. چنین جامعه ای فقط می تواند به گروه های متضاد با یکدیگر تقسیم شود و گروه میانی در بین نیست: قربانی شوندگان و قربانی کنندگان؛ فداکاران و تن دادگان؛ سربرافراشتگان و سربزیران؛ راهبران و به زمین نشستگان و بالاخره حماسه سازان و حماسه خوانان!

برای آفرینش انسان حماسی با منش رفتاری و روانی قید شده، صرف انجام یک عمل کافی نیست. آنچه این انسان را حماسی می کند، آن هدف هم هست که چنین عملکردی را موجه می کند. هدف اما، همان آرزوهایی است که به واقع اگر سرکوبی نبود هیچگاه آرزو نمی شد. آنچنان که می بینیم، این آرزوها برای دیگر جوامع انسانی، امروز بخشی از زندگی است.از آن جمله است، حقوق پایه ای تثبیت شده انسان اروپایی در جامعه رفاه. پس آنچه رتبه و جایگاه این انسان حماسی را تعیین می کند عملکرد او برای رسیدن به یک هدف است. میزان دستیابی به هدف و چگونگی رسیدن به آن (که عملکرد انسان حماسی را رقم میزند)، در کنار هم،جایگاهی را در فرای جمع برای او تعیین میکند. اما از آنجایی که این هدف نمی تواند فردی باشد و فقط آنگاه که در خدمت جمع قرار گیرد، دارای ارزشی والاست، پس باید نیازهای طیف وسیعی را برآورده کند. این هدف باید بهرهای را عاید جمع کند، تا جمع به برتری فرد تن دهد. این هدف باید یک آرمان باشد. می گویم یک آرمان، زیرا آرمان حماسی تجلی آرزوهای جمعی است . از این منظر است که آرمان گرایی با انسان حماسی متولد می شود و جزیی از اوست. آرمان در حقیقت تبلور یک نیاز جمعی است. همانگونه که ما در یک جامعه، جمع های مختلفی داریم، آرمانهای مختلفی نیز در این جامعه پا به عرصه حیات می گذارند ولی انسان حماسی سمبل برآیند این آرمانگرایی و اعتقاد به آن است. هیچ انسانی بیشتر از او معتقد به آن آرمان نیست و از آنجایی که اعتقاد یک تفکر درونی است، انسان حماسی باید در راه رسیدن به هدف، کاری کارستان از خود نشان دهد. اگر در سطح خانواده، این حماسه را مادری رقم میزند که با وجود چندین بچه و فقر و تحقیر مداوم، فرزندانش را به عالیترین جایگاه های اجتماعی میرساند، در عرصهی سیاست حماسه را فردی رقم می زند که با همه ی سرکوبها، در راه رسید ن به هدف، بیشترین ضربه را به دشمن ستمگر خود میزند و در این راه از جان دریغ نمیکند. این عمل فقط زمانی می تواند » حماسه واقعی» باشد که کس دیگری شبیه آن را انجام نداده باشد. جمع های گوناگون «حماسه آفرینان » و «قهرمانان» خود را دارند و هر جمعی با جمع دیگر در مبارزه است تا حقانیت خود بردیگری را ثابت نماید. چالش حماسه سازان و قهرمانان بر علیه یک دیگر ، در حقیقت چالش جمعی بر علیه جمع دیگر است. پس انسان حماسی می باید حماسه آفرینان دیگر را نیز به چالش گیرد: یا همانند شوالیه های «سرکش» و یا همانند دون کیشوت. در ذات حماسه، چالش است و رقیب و دشمن و هدفی که جز حماسه آفرینی راه حصول دیگری برآن نیست.

در جامعه ای که مبانی مازوخیستی، حماسی، نظم سرکوبگرانه و به آرزو تبدیل شدن پایه ای ترین نیازهای انسانی وجود دارد، گاه فرد برای تمکین کردن، یا قبول جایگاه خود و یا قبول جایگاه دیگری، نیازمند الگو است. زیرا در این جامعه، همانطور که مطرح کردیم، خلاقیت و باور به خود در نطفه خفه میشود. زیرا در این جامعه، رابطه مرید و مرادی، و استاد و شاگردی ریشه دوانیده است. پس فرد میباید برای ادامه زندگی چه در جهت ادامه آنچه می کند و یا برای تغییر آن، الگویی داشته باشد که روشمندی وی را تایید کند. این تایید هم شامل تایید فرد بر خود و هم تایید جمع بر اوست. در اینجاست که افراد در پی یافتن الگو، انسان حماسی خود را خلق میکنند. کسی یا کسانی را والاتر از خود می پندارند. حتا اگر خود این فرد یا افراد در زمان خاصی، هدفی در حماسی شدن و یا کار حماسی نداشتهاند، ولی حماسی می شوند! پس حماسه سازان بدون در نظر گرفتن زمان و مکان و جمعی که آنان را حماسی می دانند، نمی توانند قهرمانان باشند. دردناک این است که این حماسه سازان از آنجاییکه که محصول زمان و مکان مشخصی هستند ، بطور خودبخودی همیشه قهرمان باقی نمی مانند. گاها حماسه این قهرمانان می تواند با حماسه های جدید بخاطر شرایط جدید مکانی و زمانی و نیازهای جمعی ، جایگزین شود، حال اینکه این قهرمان هنوز تلاش دارد که حماسه خود را زنده نگاه دارد و قهرمان همیشگی باقی بماند. این قهرمانان بعضا در منظر گزینه های رفتاری خود به «دون کشیوت» هایی تبدیل می شوند که جز زجر به خود و در بهترین شرایط اکراه جمع به خود ، جایگاه برتری از دیگران را از آن خود نمی کنند.

دوران قبل از زندان:

حوالی سال 1357 بسیاری با شوری که با انقلاب به آن دامن زده شده بود به فعالیت سیاسی روی آوردند و از حماسه های سیاسی قبل از انقلاب که جایگاهشان در لابه لای کتابها، بیوگرافی جان باختگان، داستانها و نقل ق
ولهای زندانیان بود، و گاه هم به شکل زندانیان سیاسی که روی دوش مردم و در حلقه های گل، پس از پیروزی بر دشمن سرکوبگر آزاد میشدند، نمود پیدا میکرد. جامعه ی نیازمند حماسه، آن روز، حماسه سازان و حماسه پروران را در کنار خود میدید! رویای منشا حماسه اما آن روز گویا واقعیتی رویایی بود. آن روز رویای جمعی معدود و مبارز در دل میلیونها نفر به گل مینشست. این شور، بسیاری را به راه مبارزه کشاند. اجزای روان شناختی: تفکر، احساس و رفتار، در هماهنگی با هم قرار گرفته بود و بسیاری گویا راه خود را یافته بودند. ولی این شور سیاسی، کمتر به فرهنگ مشترک جمعی تبدیل شد. گزینه های رفتاری و گونه های برخورد اما، همانی بود که فرد سیاسی از خانه و محله خود آموخته بود. فرهنگ مشترک تشکیلاتی را کمتر می توان در فعالین یک تشکیلات دید. فرهنگ رفتاری، برگرفته از همان خاستگاههای اجتماعی فرد بود تا خاستگاه سیاسی اش. از اینرو میتوان علت چندگانگی و گاه گزینه های رفتاری متفاوت را در افراد یک تشکیلات مشخص دید. چرا که تشکیلات زایده یک تفکر و آرمان سیاسی بود و رفتار پیروان زایده خواست گاه های اجتماعی. چرا که تشکیلات به آینده چشم داشت و رفتار به گذشته و حال. از اینرو گاه رفتار جوانان مبارز با رفتار قهرمانش بیشتر هماهنگ بود تا یارانی که روزانه با یکدیگر کار میکردند. نشستن و برخاستن، طرز حرف زدن، طرز ارائه بحث، طرز رویارویی با مخالفان و….. همانی بود که قهرمانشان از خود نشان میداد. اگر دیروز، آرتیستهای سینمایی، ورزشکاران، خوانندگان، مراجع تقلید، مومنی در جمع خانواده و….. الگوهای آنها بودند، امروز زندانیان سیاسی سابق، فعالین سیاسی با سابقه و یا مسئول تشکیلاتیشان، نه تنها الگوی سیاسی آنها را تعیین میکرد، بلکه چنان با شور و شوق در تار و پودشان رسوخ میکرد که گزینه های رفتاری آن الگوها حتا در زندگی خصوصی فرد نیز تعیین کننده منش کرداری او میشد.به بیان دیگر اگرچه عملکرد سیاسی این حماسه سازان ،آنان را به قهرمانان تبدیل کرده بود ولی تقدس حماسی آنان فقط در نقش و جایگاه سیاسی شان نبود بلکه حتا الگوهایی بودند در اخلاقیات و منشهای زندگی خصوصی مریدان. از این منظر می توان گفت که اگرچه حماسه از یک عملکرد سیاسی آغاز میشود ولی هاله ی حماسی تمامی وجوه شخصیتی فرد قهرمان را در برمیگیرد و ازاینرو همه چیز او قهرمانانه و قابل ستایش و الگوبرداری است. این جایگاه ویژه قهرمانان باعث میشد که بسیاری از مریدان نه تنها از کلیت قهرمانشان دفاع می کنند بلکه حتا نمی توانند متصور شوند که این قهرمان می تواند در نقش دیگری که حماسی هم نیست ، انسانی با همه ضعف ها و گاها پستی هایش باشد. (هدف من در این مقاله مهر تایید یا ابطال بر این منشها از منظر سیاسی نیست. هدف، بررسی پدیده و تشریح پدیدهی گزینه های رفتاری است و نه پیامدهای سیاسی و اجتماعی آن. چه در این صورت وارد بحث سیاسی و نظر فردی خود در این عرصه میشوم که به واقع نمیتواند در حوزه روان شناختی بگنجد(.

زندانی به مرور برای بسیاری سمبلی شد که در یک هاله ی حماسی قرار میگرفت. این مسئله به خصوص پس از عقب راندن نیروهای سیاسی و توده ها در سال 1359 شدت و حدت بیشتری گرفت. نیاز به فداکاری، از خود گذشتگی و آرمان خواهی اینبار در ذهنیت افراد بیشتری نقش گرفت و شدت سرکوبهای عنان گسیخته حاکمیت، به این تصویر، رنگ خونینی بخشید. تمامی آموخته ها و تجربیات سمبلها و قهرمانان، و همچنین آنچه فرد در کوله بار خود از خانواده و جامعه داشت: از عشقها و نفرتها، از افتخارها و سرخوردگی ها، از امیدها و ناامیدیها، از ردهبندیهای اجتماعی مرشد و شاگرد بودن، رهبر و پیرو بودن و … ، به کار افتادند تا چگونگی ادامهی فرایند مبارزه را رقم بزنند. بدین گونه بود که فعالین سیاسی در شرایطی قرار گرفتند که یا روانهی زندانها شدند، یا کشته شدند و یا به فعالیت خود در خارج از زندانها ادامه دادند.

دوران زندان:

در زندان، اگر رفتار و کردار زندانبانان و شکنجهگران شکل سازمان یافته و متمرکز آن چیزی است که حکومتها در بیرون بدان عمل میکنند. رفتار و کردار زندانی نیز بازتاب رفتار و کردار توده هایی است که در بیرون، علیه حکومت فعالیت میکردند. از اینرو زندانی نه تنها بخش جدایی از کلیت جامعه و توده ها، یا توده به گونه ی دیگری نیست، بلکه اتفاقا همان مردم و همان توده است با همان رفتار و کردار ولی در شرایطی دیگر. زندانی به همان گونه عمل میکند که رفیقان یا یارانش در بیرون: می ایستد یا تن در میدهد! حماسه میآفریند یا حماسی میکند! سوء استفاده می کند یا مورد سوء استفاده قرار میگیرد! مولد امید است یا مولد ناامیدی! و …

فعالیت سیاسی و یا هر فعالیت دیگری، یک فرآیند است. بدین معنا که یک نقطه ی آغازین و یک نقطه ی پایانی دارد. یک فرایند را هدف آن مشخص میکند و نه مقاطع مکانی و زمانی مختلف. برای رسیدن به یک هدف، در یک فرایند مشخص، فرد میتواند در مکانها و زمانهای مختلف قرار بگیرد و حتا وسایل مختلفی را نیز به کار ببندد. بنابر این چندگونگی مکان، زمان و وسایل نیست که پایان یک فرایند یا آغاز فرایند دیگری را رقم میزند. آنچه به یک فرایند خاتمه میدهد، یا رسیدن به هدف است و یا رها کردن تلاش برای رسیدن به این هدف توسط فرد . بر این مبنا برخلاف آنچه بسیاری میگویند، دوران زندان و دستگیری، به معنای توقف فعالیت نیست بلکه ادامهی آن است؛ با این پیش فرض که فرد همچنان برای رسیدن به هدف، به تلاش خود پس از زندان هم ادامه دهد. شاید ج
له، «تا فلان تاریخ فعالیت می کرد و پس از آن به زندان افتاد و از فلان تاریخ در خارج یا داخل بود که دوباره فعالیتهای خود را از سر گرفت» برای شما آشنا باشد. ممکن است خودتان آن را بارها استفاده کرده یا از دیگری شنیده باشید. ولی پیام ناگفته در این جمله کدام است؟ پیام این است: زندان توقف یا پایان فعالیت است؛ دوران زندان دوران فعالیت نیست؛ فرد زندانی باید دوباره منتظر باشد تا اگر هنوز میخواهد به هدفش دست یابد، اول از زندان خارج شود. حال اینکه از نظر مکانیسم روانشناختی، فرد زندانی هنوز در حرکت است، هنوز دارد فعالیت میکند، هنوز دارد برای رسیدن به هدف مبارزه میکند! توقف فعالیت حتا میتواند بدون دستگیری و یا زندان باشد. همانگونه که بسیاری، هدف دیگری را مد نظر گرفتند و فرایند فعالیت خود در عرصهای مشخص را قطع کردند. بسیاری به خاطر فشار و سرکوب فزاینده در خارج از زندان، نتوانستند و یا نخواستند که به فعالیت سیاسی خود ادامه دهند. بنابراین توقف فعالیت میتواند قبل از زندان، در داخل زندان و یا پس از زندان رقم خورد. پس زندان از این منظر برای تعدادی، بخشی از دوران فعالیتشان است و نه توقف آن!

در بازجویی از فردی که به فعالیت سیاسی خود ادامه داده، میخواسته انسانی حماسی باشد اما به زندان میافتد، بازجو (فارغ از میزان تخصص یافتگی بازجو و پیچیدگی نوع بازجویی) بر روی نکته ای انگشت میگذارد که دقیقا نقطه مقابل آن گزینه ی رفتاری است که فرد با آن خو گرفته است. پیش از این اشاره شد که فرد در شرایط بحرانی و برای از میان برداشتن مشکلات، به جمع اقوام، فامیل و… روی می آورد و به صورت جزیی از جمع درمیآید و من او تبدیل به ما می شود. در زندان و در دوران بازداشت، تمام سعی بازجو،شکنجه گر و زندانبان این است که او را فرد، یعنی همان «من» بشناسد و بر آن تاکید کند. اولین شوک و فشار به او، به واقع از شکنجه شروع نمیشود، بلکه از همین شکستن الگوی گزینه ی رفتاری آغاز میشود. اگر در بیرون از او میپرسند: «شما چه میگویید؟»، «شما تحلیلتان چیست؟» و یا «شما میخواهید چکار کنید؟»، در بازجویی سئوال این است: «تو چه میگویی؟»، «تو تحلیلت چیست؟» و «تو چه کاری می خواستی بکنی؟» فرد زندانی در حقیقت از همان بدو ورود با رفتاری مواجه میشود که کمتر در بیرون میتوانسته آن را تجربه کند. در اینجا سعی بر این است که او «ما» نباشد. فرد زندانی نیز اگرچه در بیان، برای حفظ اسرارش به من تاکید دارد ولی در فکر و احساس همان ما باقی می ماند. از این منظر هم هست که وی مورد تحقیر، شکنجه و فشارهای فردی قرار میگیرد. اینکه بسیاری میگویند زندان و شکنجه، مشخصات ویژه ای دارد، حقیقت است، ولی هیچ کس تاکنون در میان ایرانیان این ویژگی را مورد بررسی علمی (از جمله روان شناختی) قرار نداده است که این ویژگی چیست؟ از اینرو است که این نظر بیشتر جنبه ی افشاگرانه سیاسی و ترویجی دارد تا شواهد علمی. مسلم این است که اولین شوک و فشار، از بازجویی و بازپرسی آغاز میشود. یعنی تمامی کنش و واکنش زندانبان و زندانی در جهت پیروزی بر یکدیگر، از همین جا آغاز میشود. زندانی از هر طریق ممکن خود را «ما» میکند ولی زندانبان در تلاش «من» شدن اوست. زندانی از طریق یاری رساندن به دیگران، در زندان جمع و گروه تشکیل دادن، ابراز مهر به دیگر یاران زندانی داشتن، و در جایی که این یاران نیستند، به یاران بیرون از زندان و خانواده و فرزند فکر کردن، سعی میکند ما بماند؛ اما تلاش زندانبان و شکنجه گر در این است که به او بقبولاند که تو نه یاری داری، نه خانواده ای و نه دلسوزی. تخصصی بودن شکنجه از این منظر قابل بررسی است که شکنجه گر میباید ضعیف ترین حلق هی زندگی زندانی را پیدا کند تا از این طریق، این من تنها و ناامید و سرخورده را در کنج دورانی از حیات زندانی بیابد و با تقویت آن، بر من ما شدهی امیدوار و ایستاده ی او فائق آید. حماسه در آنجا شکل میگیرد که این من تنها، گاه نماینده ی جمع است، زیرا این من، آن انسان حماسی است که از او سخن گفتیم. شکست شکنجه گر در آنجاست که فرد نیز خود را من میبیند ولی این منی که سمبل آرمان خواهی و آرمان گرایی جمعی است. پس اگرچه پذیرفته است که فقط اوست که میماند ولی نمیافتد. پس حماسه واقعی این فرد آغاز میشود! در بسیاری از مواقع آنچه به زندانی نیرو می دهد که حماسه را آغاز کند، دوران فعالیت سیاسی اش نیست. آغاز آن گاها کودکی است که در جمع هم کلاسیها محبوبیت دارد. برادری است که بزرگترها دوستش دارند. خواهری است که نقش آموزگاری دلسوز را در کودکی می گیرد. کودکی است که پیران فامیل او را روی پاهایشان می گذارند. پدر و مادری است که بوی کودک خود را لمس می کند. و خلاصه اینکه زندانی، از هر ذره خاطرات خود و احساس خود استفاده می کند تا من باشد و من بماند، ولی آن منی که احاطه شده در ماست! درکنار این خاطرات مثبت ، می باید گفت که فقط عشق ها و تشویق ها نیرو دهنده نبودند، همانگونه که قبلا نیز بیان شد، نفرت ها هم می توانند اندوخته این حماسه شوند، آنچنان که یکی از زندانیان سابق میگفت،آنجایی که شکنجه گر تحقیرم میکرد، بیاد کتکهایی افتادم که در مدرسه می خوردم و ناگاه تصمیم گرفتم که دیگر کتک خور نباشم و از پای نیافتم و در کنجی در خلوت خود گریه نکنم. چنان نفرتی از شکنجه گر پیدا کردم که دیگر دردی را حس نمیکردم!

گفتم که انسان حماسی باید کاری کند کارستان. باید نشان دهد که حماسه ی او متفاوت از دیگران است و «حماسه ی واقعی» است. آرمانگرایی هم بخش اساسی این حماسه سازی
ست. حال ببینیم که این بخشها در زندان چگونه عمل میکنند. زندانی در اینجا نیز «خودی» و «غیرخودی» دارد. این بدین مفهوم نیست که در هماهنگی با دیگر زندانیان قرار نمیگیرد و یا آنان را مردود اعلام میکند (آنچنان که میهمان ناخوانده را نیز ما پذیرایم ولی این به معنای دوستی و نزدیکی با او نیست!). بازتاب حرکتها و دوری و نزدیکیهای سیاسی خارج از زندان در اینجا هم هست ولی در شکلی دیگر. اینجا هم آرمانخواهی مطرح است. پس آرمانهای دیگران نیز به چالش گرفته می شود. این چالش صرفا لازم نیست که یک چالش از نوع سیاسی آن باشد. این چالش میتواند در نقد و بررسی اخلاقیات، شیوه ی حرف زدن، قوی بودن بیان.تمایزاتی که گاها در خلق و خوی است و نه در بینش سیاسی که در جملاتی همانند «مثل همه بچه های فلان جریان سیاسی مهربان بود و به همه میرسید» و یااینکه » همه شان لات بودند» و غیره خود را نمایان می کند. اگر شکنجه گر در تلاش است که زندانی را در جهت شکستن و به زانو در آوردن از دیگران جدا کند، در اینجا زندانی سعی میکند دقیقا به خاطر حفظ خود و پیروزی، خودی را (از جمله خودش را) از دیگران تمایز دهد. او باید جمع خود را حماسی ببیند. او باید خود حماسی باشد ولی چگونه عدم حماسی بودن دیگری را ثابت کند؟ تنها راه این است که به خود و خودی خصلت ویژه ای دهد. راه دیگری ندارد. این ویژه گی می تواند حتا به شکل تمایز در خلق و خوی متفاوت باشد.این نیز از ویژه گی فرد زندانی نیست. عین این نوع نگرش را در جامعه نیز میبینیم. «ما تنها نیرویی انقلابی هستیم که..» بازتاب همین تفکر است. چرا؟ چون نیاز حماسی و قهرمانی جمع سرکوب شده این است که باید بتواند قهرمان خود را ممتاز و برتر ببیند. پس باز در این زمینه نیز الگو و گزینه ی رفتاری زندانی، بازتابی از شرایط خارج از زندان است. باز زندانی همان توده است.

از آنجایی که محیط زندان محدودتر و فشارهای شکنجه بسیار شدیدتر از آن چیزی است که در جامعه در جریان است، کنش و واکنشهای افراد در میان یکدیگر و یا بر علیه یکدیگر نیز حدت بیشتری دارد. اکثر دوریها و نزدیکیهای افراد تحت شرایط زندان یک اجبار است تا یک انتخاب. در جامعه اگر کسی از دیگری خوشش نیاید میتواند رفت و آمدش را با او قطع کند. میتواند از او فاصله بگیرد. ولی در چهار دیواری زندان چه باید کرد؟ یا باید لب فرو بست یا اینکه درگیر شد. هر دو آلترناتیو فشار بسیار شدید روحی و روانی را برای او به بار میآورد. بازتاب این فشارها را می توان در دوره ی پس از زندان در میان بسیاری مشاهده کرد.

عده ای برای «پیش بردن» امر مبارزه، همانند خارج از زندان، امر و نهی هایی را مطرح میکنند که گاه با توانمندیهاو یا خواسته های همه ی افراد خوانایی ندارد. این توقعات زندانی را که در حین تحمل فشار شکنجه گر، نیازش به جمع زندانیان افزایش یافته است، نه تنها به سمت جمع نمیکشاند بلکه او را از جمع دور میکند و وی را در یک ایزولاسیون مضاعف قرار میدهد. مثلا فردی می تواند در عین مقاومت، بعنوان «سوسول یا بچه بورژوا یا بچه لیبرال که همه چیزش باید همیشه مرتب باشد و اجازه نمیدهد وسایلش را دیگران استفاده کنند!» مورد تمسخر دیگران قرار گیرد. همانگونه که امروز بسیاری از افراد، از برخوردهای فلان فعال سیاسی با خود یا مسئول تشکیلاتیشان و یا … شکایت دارند و آنها را غیر اصولی ارزیابی میکنند. در داخل زندان هم افرادی تحت همین فشارها هستند. فرق این است که این افراد «راه فراری» ندارند. این افراد، هم زیر فشار شکنجه گران بوده اند و هم زندانیان؛ و از اینرو مشکلات عدیده ای را با خود حمل میکنند که حتا امروز در دوران پس از زندان هم کماکان در حال کلنجار رفتن روحی و روانی با آن هستند. من اینجا نمیخواهم بگویم که آیا انتقادات و یا شکایتها اصولی هستند و یا خیر. این را به عهده ی یک تحلیلگر سیاسی میگذارم.

بحثهای دیگر این است: چه کسی بیشتر زندانی کشیده؟ کدام شکنجه سختتر است؟ چه کسی بیشتر از دیگران مقاومت کرده؟ و غیره از همان دسته بحث هایی است که در بیرون از زندان نیز در مورد این یا آن جریان و یا در مورد حقانیت این یا دیگری، بیان میشود. این همان استدلالی است که بر مبنای آن فرد و افراد در پی حماسهای واقعی و به عبارتی دنبال آن کاری کارستان هستند تا قهرمانی را برگزینند، تا یا مریدی شوند یا مرادی!

متاسفانه موردهای کمی نبوده که در آن افراد سعی دارند بگویند که کدام شکنجه سختتر و بر چه کسانی اعمال شده است. از این منظر در بدبختی، سرکوب، زجر و شکنجه نیز باز دسته بندی وجود دارد و زندانیان در هرمی قرار می گیرند که در بالا، پرصلابتترین و مقاومترین، و در پایین، کم زندانی کشیده ها، کم شکنجه شده ها و غیره قرار دارند. مدال حماسی بر گردن کسی است که در بالای هرم قرار دارد. این مسئله برای بسیاری از زندانیان که خود را در پایین هرم حس می کنند و حتا آنانی که دیگران آنها را در بالای هرم قرار داده اند هنوز هم دردناک است. از اینرو است که این منش برخا حتا توسط کسانی که در بالای هرم قرار داده شده اند مورد انتقاد قرار میگیرد و این عده در اعتراض، از جمع هرم ساز، دوری می کنند. پس مطرح کردن «شکنجه بدتر» یا «سختتر» مبنایی ندارد جز استثناءسازی با هدف حماسه آفرینی و ترجیح کسی بر کس دیگری. کسی که از صفتهای تفضیلی در مورد شکنجه صحبت میکند، یک نکته را فراموش کرده است و آن اینکه همیشه شکنجه عملی است که بر یک فرد اعمال می شود، سختی یا نرمی آن را نه از منظر دیگران بلکه از منظر فرد شکنجه شده مزبور باید دید. ما میدان
م که به لحاظ فیزیولوژیکی عصبها و مکانیسمهای مغزی، حد درد در بین انسانها مشابه نیست. اگر دردی یک فرد را از پا میاندازد، لزوما هر فردی را از پا نمیاندازد! این مسئله ارتباطی هم به «قوی بودن» و یا «ضعیف بودن» روحیه ی فرد ندارد. اگرچه ناراحتی روحی تاثیرگذار است ولی تعیین کننده نیست. پس تاثیر شکنجه ی فیزیکی و روانی را نمیتوان بر مبنای اینکه این شکنجه چگونه تاثیری بر من داشته یا میتواند داشته باشد دریافت. باید او را مد نظر داشت. برای کسی شلاق، مرز درد مرگ آور است، برای کس دیگری کشیدن ناخن و برای سومی ایستادن ممتد. آیا من و شما میتوانیم بگوییم کدام شکنجه سخت تر است؟ برای هر سه نفر این درد مرگ آور است. اتفاقا تخصصی شدن شکنجه از همین منظر مفهوم پیدا میکند. شکنجه گر نباید از روشی استفاده کند که همگانی است، بلکه شکنجه را باید به گونهای انتخاب کند که آن فرد مشخص را از پای درآورد. شکنجهای که کاربرد همگانی دارد نمیتواند شکنجه کارآمدی برای به زمین انداختن کامل زندانی باشد. برای همین هم هست که شکنجه گر حتا از خصوصیترین مسائل زندانی استفاده می کند تا او را خرد کند. بنابر این آنگاه که از صفت تفضیلی استفاده میشود ، می توان صرفا آنرا در مورد یک فرد بکار برد. آن فرد می تواند بگوید که مثلا «فحش دادن برای من سخت تر و دردناک تر از شلاق خوردن بود!» ولی به خودی خود نمی توان این نتیجه را گرفت که فحش دادن به عنوان یک شکنجه روحی می تواند سخت تر از شلاق خوردن به عنوان یک شکنجه فیزیکی باشد.

تاثیر گذاری بعدی بر فرد زندانی، شرایط روحی و روانی قبل از دستگیری است. از دیدگاه روانشناختی هرگاه اوج و فرود روانی، و روحی و استدلالی فرد از هم فاصله بیشتری داشته باشد، واکنشهای گزینه ی رفتاری و احساسی او نیز دستخوش همین اوج و فرود خواهد بود. در نتیجه اینگونه افراد نسبت به کسان دیگر میتوانند واکنشهای بسیار متناقضی نشان بدهند که گاه این واکنشها در نقطهی مقابل هم قرار میگیرند و به چشم غیر تخصصی شدیدا غریب و «غیر قابل توضیح» میآیند. از این دسته میتوان از زندانیانی نام برد که در بیرون، در اوج و خروش مداوم، قهرگرایی به حاکمیت، عدم اعتقاد به توانایی حاکمیت به دستگیری آنان، ناتوانی دشمن، و در یک کلام در زندگی حماسی خود بسر می بردند و به ناگاه در این اوج دستگیر میشوند. ضربه ی دستگیری و به زندان افتادن، کار شکنجه گر را آسانتر میکند. بخش وسیعی از اینان در همان بدو دستگیری، شکست را پذیرا شده اند. مقاومت بعدی صرفا دست و پا زدن های آخرین است. در میان این گروه، میزان «خم شدنها» بسیار بالاتر از دیگر دسته های زندانی است. مطالعات بالینی با قربانیان شکنجه نشان میدهد که آن دسته که احتمال دستگیری را میدادند، دشمن را ضعیف نمیپنداشتند و اوج و فرودهای احساسی و روانی آنان کمتر هماهنگی بین احساس، تفکر و عمل آنان را برهم میزد، بیشتر نیز توانستند مقاومت کنند تا گروه دیگر. پس در اینجا هم یک قصه ی نگفته باقی است. اگر این روح حماسه پروری و حماسه سازی، انسانهای بسیاری را حماسی کرد، در مقابل آن باید گفت که بسیاری از «حماسه سازان» بیرونی را نیز به «خم شدگان» زندانی تبدیل کرد! ولی از آنجایی که ما در جهت اشاعه ی حماسی انسان هستیم، از آنجایی که «ایستادگان» برترند و «خم شدگان» پایینتر، پس آن سوی حماسی سازی را کمتر میشنویم و میبینیم. حال آنکه داستان خم شدگان به همان اندازه با جامعه ی حماسه طلب، پیوند خورده و تاثیر پذیرفته که داستان «ایستادگان». فرق در این است که برای ایستادگان، پر می گوییم و برای خم شدگان، نه. در جامعه ی ناامید، خودآزار، قهرمانپرور و حماسه طلب، پدیدهی حماسه سازی انسان باید زیر سئوال قرار گیرد. ایستاده و خم شده هر دو از یک جامعه تغذیه میشوند. یکی فردا قربانی خواهد شد و یکی امروز قربانی شده است! از این دست می توان از تنی چند نام برد که به خاطر گفتن اطلاعات سوخته به بازجو و به خاطر اینکه نتوانستند «پا به پای» یاران خود باشند، سالها پس از آزادی از زندان به دلیل عذاب وجدان ممتد و اینکه خود را لایق زیستن نمی دیدند، اقدام به خودکشی کردند!

در پایان این بخش باید گفت که پس منش زندانی نیز بازتاب آنی است که در جامعه میگذرد. در بررسی تاثیرات شکنجه و زندان بر روی زندانی نمی توان صرفا روی عمل شکنجه و چگونگی برخورد شکنجه گران مکث کرد. روابط بین زندانیان و زندگی قبل از زندان نیز از جمله عوامل تشریح کننده این تاثیر هستند. و آخر اینکه اگر زندان حماسه آفرین می شود، حماسه میران هم هست!

دوران پس از زندان

اگر زندانیان سیاسی زمان شاه، به خاطر اوجگیری مبارزات و یک انقلاب آزاد شدند و بر دوش توده ها همانند یک قهرمان پیروزمند به خانه و کاشانه ی خود برگشتند، زندانیان سیاسی جمهوری اسلامی روی ویرانه های قتل و کشتار و اوج ظفریابی دشمن آزاد شدند. نه از شانه ها خبری هست، نه از یاران در انتظار و نه از شوق توده ها برای ادامه ی مبارزه. در اینجا آن هاله ی حماسی که در خاطره ی زندانی آزاد شده نقش بسته است، که بر دوش مردم آزاد شود، واقعیت نمی یابد. این نیز یک شکست روحی دیگر برای زندانی سیاسی سابق جمهوری اسلامی محسوب میشود. آزادی در میان تودهها میتوانست جوابگوی رنجی باشد که متحمل شده است، میتوانست زخمهای او را التیام دهد. ولی این چنین نشد. در ضمیر زندانی سابق، این بار نیز دشمن حتا با آزادی او، بر او چیره شده است! و از اینرو تا سالها بعد از آزادی، بسیاری از این افراد آنچنان خود را فراموش شده،
تنها و شکست خورده میبینند که حتا نمیخواهند کسی آنان را به یاد آورد و یا تماسی با آنان بگیرد. عده ای می خواهند حتا به زندان برگردند و این شکست را نبینند وچون این برگشت میسر نیست پس خود این زندان را میسازند و زندانی سیاسی باقی می مانند. گویا آنان با جمع قهر کرده اند. زجر و شکنجه بر خود را بی نتیجه می بینند. چراکه مقاومت آنان به شور توده مردم برای آزادیشان منجر نشد. دشمن آنان را آزاد کرد! این احساس (بدون در نظر گرفتن درست یا غلط بودن آن) بروز نفرت از جمع و گوشه گزینی را در آنان «منطقی» مینمایاند. فرد به خودآزاری خود، و به زندانی بودن خود ادامه میدهد تا روزی که حماسی آزاد شود! تا روزی که توده ها او را بردست گیرند و تا روزی که زجر و سختیهایی که کشیده «ارج» گذاشته شود. این نمودهای احساسی و تفکری را میتوان در درمانهای بالینی قربانیان شکنجه به وضوح دید. جملاتی از قبیل:»خوب که چی؟ اینهمه بدبختی حالا اومدیم اینجا آقا بالاسرهای دیگر می خواهند برایمان سیاست تعیین کنند؟»، «مردم همه خرند،اینها نمیفهمند، آخه اینهمه زجر برای اینها؟»، » روزی که من دستم را بگذارم توی دست اون جوونی که اسلحه گرفته، اون موقع من آزاد شدم»،»روزی که من فریاد بکشم توی محلم که من اومدم، دیگه زندانی نداریم، اون موقع، من حتا حاضرم بمیرم!» ، مواردی است که در پروسه های درمانی بارها و بارها به گوش میرسد. آنچه باید در اینجا خاطر نشان ساخت این است که در بسیاری از این موارد این نمودها نتیجه ی یک تحلیل خودآگاه نیستند. بلکه بیشتر یک خواسته و انتظار به عقب نگاه داشته شده است. (در ادبیات و تحلیل روانکاوی بعضا این فرایند به کششهای سرکوب شده در ناخودآگاه نیز اطلاق می شود، ولی از آنجایی که مبنای تحلیلی این مقاله روانشناختی است، سعی دارم که صرفا از ترمینولوژی این مبنا استفاده کنم(.

این خودآزاری و زندانسازی برای خود و «زندانی سیاسی» باقی ماندن، صرفا به دلیل فوق صورت نمیگیرد. دلایل متعدددیگری نیز وجود دارد. این دلایل گاه ریشه در خود فرد، گاه در شدت تاثیر شکنجه بر او و گاه در وضعیت محیط اجتماعی فرد دارد.

یکی از تاثیرات را میتوان در این دید که شکنجه و زندان، چنان فرد را مجذوب و درهم شکسته کرده است، و چنان فرد هویت خود را تنها در زندانی بودنش میبیند که نمیتواند بدون زندانی بودن به حیات خود ادامه دهد. به بیان دیگر زندانی ماندن و پذیرش زندان، نوعی ادامه ی حیات است. اوج جنایت شکنجه گران در این است که حتا بدون حضورشان، باز فرد خود را زندانی ببیند و بدون زندانبان بتواند زندانی باقی بماند! فرد ساده ترین وسایل اولیه را برای خود مهیا میکند. کوچکترین و تنگترین جای خانه اش محل دلنشین اوست. رنگهای تاریک و تماس محدود، برای او عادی می نماید و گاه نام «سلیقه» هم به خود میگیرد. هویت چندگانه و نامهای چندگانه به او امنیت میدهد. دیدگان شک زده به میثاق «نکته بینی» میرود. کرده هایش وجه «ناکرده های دیگران» میشود. خوراکش همان حداقل است و ولع داشتنش باید دور از چشم دیگران باشد. این نمودهای رفتاری بیشتر در میان کسانی یافت میشود که درون گرا شده اند. ولی در مورد آن عده که برونگرا میشوند این نمودها به نوع دیگری خود را نشان میدهند.

در افراد برونگرا، این نمودها عمدتا به شکل خودمحوربینی، گاها ارجحیت داشتن به دیگران، برتری داشتن، نیاز شدید به دیده شدن، حقانیت استفاده بیشتر از امکانات و شکاکیت جمعی خود را نشان میدهند. شاید بگویید که این نمودها را در میان بسیاری، حتا کسانی که در زندان نبوده اند نیز میتوان دید. این نکته ی درستی است ولی تفاوتی نیز هست. در میان افرادی که زندانی بوده اند و بدین گونه عمل میکنند، یک وجه انتخاب شرطی میتوان دید که صرفا نهادینه نیست. این بدین مفهوم است که در میان زندانیان سابق این وجوه گاه با نمودهای رفتاری خودشان در مناسبات دیگر و با افراد مختلف در یک هماهنگی نیست. در میان افرادی که این نمودها نهادینه شده اند، فارغ از اینکه در چه مکانی، با چه کسی و در چه زمانی هستند، الگوهای رفتاریشان با هم نوعی هماهنگی دارد. این هماهنگی و یا عدم هماهنگی، الگوی گزینه های رفتاری است که به متخصصین کمک میکند که دریابند: آیا این رفتار مشخص، نتیجه ی دوران زندان و شکنجه است و یا نتیجه ی منش فردی؟ زیرا در بعضی مواقع دیده میشود که فرد به خاطر جلب توجه و یا توجیه رفتارهای «ناپسند» اجتماعی اش، تمام تقصیر را به گردن زندانی شدنش می اندازد و از این طریق چون به ریشه ی مشکل نمیپردازد، نمیتوان به وی کمک کرد که رفتار مورد نظر را تغییر دهد. به بیان دیگر برای برخی این تاثیر صرف شکنجه و زندان نیست که او را «زندانی سیاسی» نگه میدارد، بلکه منافعی است که فرد برای رفع آن میباید زندانی سیاسی باقی بماند و به «زندانی سیاسی سابق» بودن هم تن در نمیدهد! این نکته را نیز میتوان در برخی از مشاوره ها و روان درمانگری ها دید که در آنجایی که فرد به خاطر رفتارش با کودکش، همسرش، همکارش، یار سیاسی اش و … در تنگنا قرار میگیرد، به ناگاه زندانی شدنش و «زجر شکنجه» عاملی می شود برای توضیح چرایی آن رفتار مشخص. حال اینکه در ادامه ی مشاوره و روان درمانگری، خود فرد متوجه میشود که اشکال در کجاست. این دانستن نه تنها در ادامه، برای فرد ناخوشایند و سخت نیست بلکه آرامشی را به او برمیگرداند تا بتواند با واقعیات خود و محیطش، آنگونه که شایسته ی یک انسان رنج کشیده است، دست و پنجه نرم کند و این بار نه با شکست دل بلکه با فراغ دل رو به حیات
ی فرح بخش گام بردارد.

نکته ی آخری که فکر میکنم اهمیت دارد این است که نیازهای جامعه ی سیاسی، عمدتا به اشتباه، تاثیرات شکنجه و زندان را در قربانی شکنجه زنده نگه میدارد. جامعه ی سیاسی به خاطر در جریان بودن یک مبارزه، می باید تمامی جنایات این رژیم را افشا کند. ولی نکته ای که در این میان فراموش میشود این است که قربانی شکنجه برای این افشاگریها و بازگویی این حماسه ها (در کتابها، سمینارها، سخنرانیها، مصاحبه ها وغیره) میباید تمامی احساسات خود را زنده نگاه دارد. این بدین مفهوم نیست که باید خاطره زدایی شود. این بدین مفهوم نیست که این جنایات نباید افشا شود. بحث بر سر زنده نگه داشتن این خاطرات و احساسات است. بحث بر سر این است که فرد هیچگاه نه توسط خود و نه توسط دیگران «زندانی سیاسی سابق» نمی شود. بحث بر سر این است که تنها نقش وهویت رسمی فرد، «زندانی سیاسی» است. چندبار خود ما در معرفی دیگری یا حتا خودمان گفته ایم «زندانی سیاسی»؟ در چند مراسم یا سخنرانی شرکت کرده اید که میگویند در آن جا «زندانیان سیاسی» برگزار کننده یا سخنران یا … هستند؟ این صرفا یک واژه نیست. این یک هویت است و هر هویتی با خود منش، رفتار، ارزشگذاری، عرف، عادت و فرهنگ خود را نیز دارد. پس این واژه، نماینده ی هویتی است که زنده است و حضور دارد. این صرفا یک معرفی نیست. این فرد باید برای حفظ این هویت با آن زندگی هم بکند. من در موقعیت شغلی خود با تعدادی تماس داشتم که هر ساله در یک خانه ی کوچک جمع میشوند و 20 تا 30 نفر در یک جای کوچک میخوابند. پنیر و کره را مانند زندان با هم قاطی میکنند و میخورند. از نان و چای نوع زندان استفاده میکنند. از خاطرات زندان خود برای هم میگویند و با یک خودآزاری یک هفته ای، این خاطرات را در خود زنده نگه میدارند. امیدوارم با این مثال، خواننده این مقاله، متوجه تفاوت بین زنده نگهداشتن و زندگی کردن در خاطرات و در مقابل آن بازگویی آنچه گذشته است، را دریافته باشد. بنا بر آنچه گفته شد، حتا اگر این زنده نگهداری در جهت مبارزاتی انجام گیرد، تاثیر شکنجه و زندان بر فرد را نیز همچنان در فرد حفظ می کند. به طور خلاصه میتوان گفت که اگر تاثیر شکنجه و زندان دیروز به دست زندانبانان بود، ولی امروز این تاثیر در دست ما است! این گفته بدین مفهوم نیست که ما امروز و زندانبانان دیروز، هم هدف هستیم و یا هم انگیزه. هدف از ارائه این مورد در این است که ما نیز باید سهمی در التیام داشته باشیم چرا که کس دیگری نمیتواند التیامبخش باشد! اگر ما برای التیام دردهای جامعه، لباس رزم پوشیدهایم، این از زخم زنندگی دشمن است و ما التیام دهندگان. این التیام دهندگی گاه جمعی است و گاه فردی. آنچه اکثر مبارزین در این مورد فراموش میکنند، التیام دهندگی فردی است! اگر بر مبنای این منظر نگاه کنیم، آنگاه مطمئنا، به عنوان مثال، در یک مراسم یادبود، به جای در «قبر» خواباندن یک قربانی شکنجه که هفته ها پس از این کار دچار مشکلات شدید روحی میشود و زجر می کشد، از یک هنرپیشه استفاده خواهیم کرد! در جای دیگری ، تنی چند در رجوع به بخشهای درمانی علت مراجعه خود را این چنین مطرح کرده اند که در طول هفته ها دچار بی خوابی مفرط، افسردگی شدید، عدم علاقه مندی به زندگی وحتا افکار خودکشی داشته اند . زمانی که از آنان پرسیده شد که این علائم چرا به وجود آمده اند؟ مطرح می کردند که به اصرار دوستانشان، شدیدا دچار عذاب وجدان شده بودند که می باید خاطرات خود را بیرون دهند و یا با اینکه می دانسته اند که فشار روحی شدیدی به آنان می آید سعی کرده اند» همانند بقیه» سخنرانی کنند. در طول هفته هایی که خود را آماده می کردند، تمامی حالات احساسی و روحی زندان در آنان زنده شده و تازه حالا که آمده اند در مقایسه با هفته های گذشته بهتر شده اند چون الان میدانند که باید به آنان کمک شود! یکی از آنان به عنوان مثال می گفت که کتابی را که برای تدوین در دست داشته دیگر رها کرده چون هر بار حس می کرده که شکنجه می شده است! اینها تنها نمونه های کوچکی از گفته هایی است که مراجعین به مراکز درمانی عنوان کرده اند. در اینجا نیز این دسته انتخاب نکرده اند بلکه مجبور شده اند! از اینرو است که می گویم برخورد ما نسبت به این قربانیان بسیار حساس است و می باید سلامت روحی آنان را در الویت افشاگریهای خود بگذاریم! گفته می شود، مبارزه برای انسانها است، اینان نیز انسان هستند!

اصالت:
bidaran.com

Written by State-of-Siege

11 مه 2008 در 3:10 ق.ظ.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: