خبرگذاری حکومت نظامی

ماهرانه در جنگ است ناخدای استبداد با خدای آزادی

آه خدا جان، نمی دانی چقدر دوستت دارم!

with 5 comments

خدا جون! نمی دونم با چه زبونی بگویم که عاشقت هستم، می دونی اگه ازم بپرسی چقدر دوستت دارم پاسخ می‌شنوی به اندازه تمام اعضای یک مجموعه جهان شمول «تهی الاعضا!» به قدر قدرتی‌ات قسم عین حقیقت را می‌گویم!
خدا جون با چه زبونی ازت تشکر کنم که کنار گود می‌نشینی و ظلم ظالمان را نگاره می‌کنی! حقا که شایسته لقب ابصرالناظرین هستی! واقعن چه کسی بهتر از تو می‌توانست اینقدر قشنگ دنیا را به اسفل‌السافلین بکشاند! فقط نمی دانم خدا جون با این همه حکمتت چرا بعضی آدم های خوب را هم تحمل میکنی! یکباری می‌آمدی، شیطان را همه کاره می‌کردی و خلاص! خودت راحت می‌رفتی رو تخت جبروتیت می‌لمیدی و امورات این دنیای فانی را به او و اعوان و انصارش می‌سپردی؟ بیکار بودی این همه پیغمبر مبعوث کردی؟ به خودت قسم عجیب در این حکمتت مانده ام! البته شاید این ناپرهیزی‌ها در برابر همه آن حکمت‌های بی شمارت قطره‌ای از دریا باشد! 
مثلن همین حکومت جمهوری اسلامی که به وجودت قسم عین همان حکمتی ‌است که قبلن تعریفش را ازت کردم! انصافن فرعون و نمرود جلو اینها لنگ می اندازند! مخصوصن این پدیده هزاره سومت که الحق و الانصاف آخر حکمتت است؛ لامصب اینقدر قشنگ خون این ملت ایران را در شیشه کرده در تاریخ کمتر سابقه داشته! حساب کن کدام شیطان صفتی می‌تونست در عرض کمتر از
4سال معاش این مردم را کن فیکون کند! واقعن عجب عقل معاش شیطانی عطا کرده‌ای به این بنده‌ات!
فکر کنم پیش همه مجردات به خودت می‌بالی که اینچنین جانوری را زنده نگاه داشته‌ای و هر روز بیشتر از دیروز پر و بالش می‌دهی و به قول آن بنده‌های با صفای چاله‌میدونی‌ات، می‌گویی: «کون لق» هر چی آدم حسابی که تو دنیاست!

خدا جون چه طوری بگم که می‌خوامت! دوست داشتم در حالیکه یک خنجر آخته در دست داشتم تو را در آغوشم می‌فشردم! …
آه خدا جون، نمی‌دونی چقدر دوستت دارم!

Written by State-of-Siege

19 اکتبر 2008 در 9:35 ب.ظ.

نوشته شده در گاوراس بلاگ نوشت

5 پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. […] leave a comment » چند سال پیش بود که در روزنامه شرق یکی از نویسندگان زن در میانه مطلبش نقل قولی آورده بود که فکر می‌کنم تفسیر امروز اوضاع من است: «ما جوان نشده پیر شدیم!» چرا من باید در قله جوانی اینگونه احساس پیری کنم؟  چرا احساس می‌کنم روحم خسته است؟ چرا طراوتی که خاص این دوره است را ندارم؟ چرا فکر می‌کنم این همه سال ناخودآگاه، ریاضت کشیده‌ام!؟ چرا اینقدر دلم برای لذت بردن لک زده است؟ چرا فکر می کنم باورهایم را باید بتکانم؟ چرا دیگر برای اسطوره‌های مذهبی و سیاسی ارزشی قائل نیستم؟ چرا اینقدر از خدا شاکی‌ام؟ چرا هر چی این فیلم secret را می‌بینم و هر چی کتاب روانشناسی می‌خوانم انگار نه انگار است؟ چرا دیگر با هر چی که نمایه‌ا‌‌ی از نصیحت و پند و اندرز داشته باشد کهیر می‌ریزم!؟ چرا….هیچی اینها را نوشتم فقط برای اینکه توی دلم نمانده باشد. همین.++ […]

  2. سلام و …

    ک، م

    20 اکتبر 2008 at 1:55 ب.ظ.

  3. عزیزم؛ کفر نگو، این ما هستیم که سر نوشت خود را می نویسیم، ما که با سکوت مان، با تسلیم مان، با نیامدن مان، بد بختی مان را رقم زده ایم !
    ما باید عوض شویم
    «ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم

  4. با خزعلی موافقم.

    آریو

    21 اکتبر 2008 at 1:23 ب.ظ.

  5. man faghat eno midonam ke harki az harki shekayat dare bayad ba mosalemat raftar kone to age az khoda shake boro bahash eyne adam harfeto bezan harchi bashe on az ma kheyli balatare boro bahash dorost sohbat kon motmaen bash harfato gosh mide(shak nakon)

    arsham

    10 نوامبر 2008 at 6:22 ب.ظ.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: