خبرگذاری حکومت نظامی

ماهرانه در جنگ است ناخدای استبداد با خدای آزادی

مادر شاه:نعمت خر گردن!میگفت آمریکائی‌ها فلان اطلاعات را می‌خواهند،محمدرضا میگفت:بدهید

with 3 comments

محمد رضا شاه از نگاه مادرش:

ایادی همیشه به من اطمینان می‌داد كه جای نگرانی نیست و موضوع مریضی محمدرضا به خاطر شیطنت‌های زیاد او و ضعف قوه باء است! خدا لعنت كند اسداله علم را كه بساط شیطنت برای محمدرضا درست می‌كرد و باعث تحلیل رفتن قوه‌ی پسرم می‌شد. به هرحال پسرم شاه بود و اگر شاه از شاه بودنش لذت نبرد و شاهی نكند چه بكند؟!

س: بیماری باعث شد مدتی از دیدارتان محروم شویم. با سلام و آرزوی سلامتی برای شما. اگر اجازه بفرمائید سوالات خودمان را مطرح كنیم.

تاج الملوك: من در تهران كه بودم بطور مرتب هر روز یك مقدار تریاك استعمال می‌كردم و یك گیلاس هم كنیاك با غذای روزانه می‌خوردم اما این برنامه چهل ساله من در خارج بهم ریخت!

خدمت شما عرض كنم كه رضا شاه روزانه یكبارصبح موقع رفتن به كاخ شهری چند بست تریاك استعمال می‌كرد. دكترها به او گفته بودند تریاك قند خون را می‌سوزاند. رضا عادت داشت بعد از ناهار و شام یك گیلاس كنیاك بنوشد.

من هم این عادت را از رضا گرفتم. در بین بچه‌های رضا، غلامرضا و حمیدرضا تریاكی حرفه‌ای شدند.

س: اگر ممكن است علت خارج شدن خودتان را از ایران شرح دهید؟

تاج الملوك: راستش را بخواهید این اواخر همه چیز را از من پنهان می‌كردند. البته حالا اشرف و شمس می‌گویند علت پنهانكاریشان این بوده كه می‏خواستند من ناراحت نشوم و فشارم بالا نرود. اگرچه من از خیلی مطالب بی‌اطلاع بودم، اما می‌دانستم اوضاع مثل سالهای 1320 و 1328 شده است. من همیشه عمرم از اینكه سرنوشت سلطنت پهلوی هم مثل سرنوشت سلطنت قاجاریه شود در اضطراب بودم. یكبارموقعی كه «رزم آرا» برای اخلال در سلطنت محمدرضا نقشه چینی می‌كرد، خواب‌هایی می‌دید كه به محمدرضا گفتم من می‌ترسم یك رضاخان پیدا شود و همان كاری را كه پدرت با احمدشاه كرد با تو بكند! یادم هست كه محمدرضا خندید و گفت: «نه رزم آرا رضاشاه است و نه من احمدشاه!» اما این پیش بینی من درست از آب درآمد و بالاخره كلك سلطنت پهلوی را كندند!

به جهنم كه مردم سلطنت ما را نخواستند. قابل نبودند. یك روزی خودشان  پشیمان می‌شوند و چراغ برمی‌دارند و دنبال ما می‌گردند!

سلطان خوب است، مثل سلطان ژاپن كه مردم مثل بت او را می‌پرستند و حكم او را مثل حكم خدا می‌دانند نه اینكه در مملكت ایران بیایند و اسائه ادب كنند و بگویند مرگ برشاه! بیچاره محمدرضا به اتفاق هویدا رفته بود بالای سر تظاهركنندگان میدان شهیاد (آزادی كنونی) و آنجا آنقدر صدا زیاد بود كه از داخل هلیكوپتر شنیده بود مردم می‌گویند مرگ برشاه!

حالا كی می‌گفتند مرگ برشاه؟ از اوایل سال 1357. درحالی كه همین مردم چند ماه قبل ازآن در بهمن سال 56 به مناسبت ششم بهمن از صبح تا شب در خیابان رژه می‌رفتند و می‏گفتند جاوید شاه!

آتاتورك توانست ترك‌ها را تا حدودی اروپایی كند، اما رضا نتوانست همان برنامه‌های آتاتورك را در ایران پیاده نماید. ما خودمان پیشقدم كشف حجاب شدیم. من و اشرف و شمس با سرهای باز و بدون چادر و چاقچور در جشن كشف حجاب شركت كردیم، اما مردم به جای آنكه از ما تبعیت كنند، نسبت‌های ناجور به ما دادند و اشعار جلف در هجو ما سرودند و چه كارها كه نكردند!

این خبرهای مربوط به اعدام روسای دولت‌های گذشته و ماموران دولتی و ارتشی و مستخدمین ساواك و دربار روی من اثرات بدی گذاشته است. همین آقای ارتشبد نصیری چه گناهی داشت كه او را اعدام كردند؟! همین آقای رحیمعلی خرم كه از نزدیكان بود چه گناهی داشت كه او را اعدام كردند؟! لابد اگر ما هم در ایران مانده بودیم ما را هم اعدام می‌كردند؟!

مگر ما چه گناهی كرده ایم؟! نه، شما بفرمائید!

س: پس شما در جریان انقلاب و حوادث قبل و بعد آن قرار داشتید؟

تاج الملوك: چطور خبر نداشتم؟ البته اطرافیان رعایت حال مرا می‌كردند و برای اینكه كدر نشوم مرتب می‌گفتند چیزی نیست، و به زودی سر و صداها می‌خوابد. اولش كه ماجرای تبریز پیش آمد و بعد كه ماجرای قم پیش آمد، خوب من همه چیز را مطلع شدم. بعدا هم روزنامه‌ها را می‌خواندم و كسانی كه به ملاقاتم می‌آمدند در عین اینكه سعی می‌كردند مسائل را كوچك نشان دهند دست آخر از من می‌خواستند محمدرضا را نصیحت كنم و از او بخواهم تا قوی‌تر برخورد كند و جلوی آشوب‌طلبان بایستد. خوب راستش من فكر نمی‌كردم كار به جایی برسد كه سلطنت از بین برود. به همین خاطر زیاد پاپی محمدرضا نمی‌شدم. محمدرضا حال‌ندار بود و این سال آخری كه ایران بودیم زیاد سر دماغ به نظر نمی‌رسید. حتی زمستان‌ها كه عادت داشت برای اسكی و استراحت زمستانی به سوئیس برود آن سال نرفت و در ایران ماند. من به حرف‌های فرح و خود محمدرضا اطمینان نداشتم و فكر می‌كردم كه آنها برای جلوگیری از غصه خوردن من، نوع مریضی محمدرضا را به من نمی‌گویند. به همین خاطر، خودم هر هفته دكتر ایادی را احضار می‌كردم و جویای مریضی محمدرضا می‌شدم.

محمدرضا از بچگی ضعیف بود. علت ضعیفی او هم این بود كه با اشرف توامان به دنیا آمد. البته اول محمدرضا آمد و بعد اشرف. به فاصله چند دقیقه. آن موقع علم طب زیاد پیش نرفته بود. زایمان‌ها توسط قابله انجام می‌شد كه پیش خود كار یاد گرفته بودند.

ایادی همیشه به من اطمینان می‌داد كه جای نگرانی نیست و موضوع مریضی محمدرضا به خاطر شیطنت‌های زیاد او و ضعف قوه باء است! خدا لعنت كند اسداله علم را كه بساط شیطنت برای محمدرضا درست می‌كرد و باعث تحلیل رفتن قوه‌ی پسرم می‌شد. به هرحال پسرم شاه بود و اگرشاه از شاه بودنش لذت نبرد و شاهی نكند چه بكند؟!

از آبان 1356 تا اول سال 1357 یكباره، همان مردمی كه جاوید شاه می‌گفتند، رنگ عوض كردند و شعار مرگ بر شاه دادند. روزنامه‌های مجیزگو تبدیل شدند به روزنامه‌های ضد ما. مثل ماجرای رفتن رضا از ایران.

تا قبل ازشهریور ۱۳۲۰ همه روزنامه‌ها از رضا به اسم اعلیحضرت پهلوی اسم می‌بردند. اما همینكه پایش را از مملكت بیرون گذاشت همان روزنامه‌ها كه از دربار مقرری می‌گرفتند و برای نشان دادن مراتب سرسپردگی خودشان از هم سبقت می‌گرفتند شروع به هتاكی كردند. حتی عباس مسعودی كه سرمایه‌اش را رضا از پول شخصی خودش داده بود و همه چیزش از رضا بود در روزنامه‌اش رضا را متهم به غصب زمین و اراضی و املاك مردم كرد.

خدمت شما عرض كنم مردم ایران و ایرانی جماعت گوسفند امام رضا را  تا صبح نمی‌چرخاندند! این حرف را من نمی‏زنم و این یك ضرب‌المثل قدیمی است و به قول معروف تا نباشد چیزكی مردم نگویند چیزها! وقتی خودشان این ضرب‌المثل‌ها را درباره خودشان ساخته‌اند، مسلم است كه خودشان را بهتر از من و شما می‌شناسند! نه می‌شود روی مخالفت این مردم حساب كرد و نه روی حمایت آنها!!

موقعی كه 28 مرداد 1332 شد و مردم در خیابان‌ها ریختند و به نفع محمدرضا شعار دادند، محمدرضا از فضل‌اله زاهدی پرسید این مردم همه شاه دوست هستند پس چه كسانی تا سه روز قبل خواستار سرنگونی من بودند؟

زاهدی گفت: همین‌ها!

اینها از هر طرف باد بیاید بادش می‌دهند! خودشان هم نمی‌فهمند چه می‌خواهند!

خوب بیایند و به مردم بگویند كه چرا انگلیسی‌ها سه بار در ایران دست به تعویض شاه زدند. یكبار احمد شاه را بردند ویكبار رضا را بردند و یكبار هم محمدرضا را؟!!

خوب شما ببینید چطور اسداله علم با كمال شهامت به محمدرضا می‌گفت كه مشیر و مشاور دولت فخیمه انگلستان است. علم از ملكه انگلستان لقب اشرافی لرد و سر گرفته بود و خلاصه لقبی در انگلستان نبود كه به او نداده باشند!

یك پدرسوخته دیگری بود به نام «شاپورجی» كه با پررویی به محمدرضا می‌گفت من قبل از اینكه تبعه‌ی ایران باشم نوكر ملكه انگلستان هستم!

ما از امثال این آدم‌ها كه جاسوس و نوكر آشكار و یا پنهان انگلیسی‌ها و آمریكایی‌ها بودند دور و برمان زیاد داشتیم.

گاهی به محمدرضا می‌گفتم چرا با علم به اینكه می‌دانی این پدرسوخته‌ها نوكر اجنبی هستند آنها را اخراج نمی‏كنی؟

محمدرضا می‌گفت: چه فایده‌ای بر اخراج آنها مترتب است؟ اینها را اخراج كنم ده‌ها نفر دیگر را اطرافم قرار می‏دهند. بگذارید اینها باشند تا خیال دولت‌های خارجی از حسن انجام امور در ایران راحت باشد!

آمریكا برای دادن كمك‌های اقتصادی شرط می‌گذاشت كه باید فلان شخص بشود رئیس سازمان برنامه وبودجه. اصلا خدمت شما عرض كنم كه این سازمان برنامه و بودجه درایران وجود نداشت و آمریكایی‌ها آن را درست كردند.

مثلا ارتش ایران احتیاج به توپ وتانك داشت. می‌گفتند می‌دهم به شرط آنكه فلان كس بشود رئیس ستاد ارتش.

حالا من خواهشم این است كه بین آدم‌ها چهارتا مرد پیدا شود و قبل از مرگ بیایند اسم نیكی برای خودشان درست كنند و خاطرات خود را صاف و راست و پوست كنده بنویسند و بگویند كه چه دستوراتی گرفتند و چه می‌كردند! خوب، همین آقای ارتشبد قره باغی آمد بیمارستان دست مرا بوسید و در خواست بخشش كرد. خوب است این آقای قره باغی خاطراتش را بنویسد و بگوید چرا به ولینعمت خود خیانت كرد و ارتش را تسلیم متجاسرین كرد. ارتش را چه كسی تسلیم كرد. همین عباس قره باغی كه ما به او عباس پشگل می‌گفتیم. مدتها مامور اداره سواران گارد بود و ما رفتیم در مانژ فرح آباد كه متعلق به گارد جاویدان بود، آنجا اسب سواری می‌كردیم و این عباس قره باغی همیشه بوی پهن و پشگل و سرگین اسب و استر می‏داد.

در بین افسران هم جزو ‌بی‌سوادها بود.

محمد رضا دست این آدم را گرفت و او را بالا كشید و كرد رئیس ستاد بزرگ ارتش.

آنوقت همین آدم اعلام‌ بی‌طرفی كرد و ارتش را از خیابان‌ها به پادگان‌ها برگرداند.

بعد هم در كمال امنیت آمد به خارج. آمد نیویورك دست مرا بوسید و گفت: من بی‌تقصیر بودم.

اینطور كه می‌گفت یك ژنرال آمریكایی به تهران رفته و مهار ارتش را در دست گرفته و خواستار برگرداندن ارتش به پادگان‌ها‌ شده بود. موقعی كه ما در سال 1356 به آمریكا آمدیم اول رفتیم به كالیفرنیا در ملك خصوصی شمس ساكن شدیم یك روز دانشجویان ایرانی كه تحریك شده بودند به ملك شمس حمله كردند و ماشین‌های ما را هم خرد كردند.

حالا خوب است بروید با خود اردشیرخان هم مصاحبه كنید. خدمت شما عرض كنم كه سیزده سال تمام امیرعباس هویدا نخست وزیر مملكت بود.

اول از همه بگویم كه محمدرضا نمی‌خواست هویدا را نخست وزیر كند. بعد هم كه او را نخست وزیر كرد همان سال اول می‌خواست او را بردارد. اما افراد عادی و عوام نمی‌دانند كه پشت پرده سیاست چه خبر است. خیلی از مملكت‌های نفتی خاورمیانه صددرصد در دست آنها است. همین عربستان سعودی و یا كویت و یا شیخ‌نشین‌های منطقه. بعد از جنگ جهانی دوم به شركت‌های نفتی یك رقیب تازه نفس هم اضافه شد و آن فروشندگان اسلحه بودند.

شما خیال می‌كنید چند دفعه كه به طرف محمدرضا تیر انداختند، این تیراندازی‌ها از جانب چه كسانی بود؟ به محض آنكه یك نافرمانی می‌دیدند تیر می‏انداختند. ماجرای تیراندازی به طرف محمدرضا همه از طرف نفتی‌ها بود.

همه این امرای ارتش و رجال سیاسی مملكت با خارجی‌ها زد و بند داشتند و اصلا بعضی از آنها مثل جمشید آموزگار تبعه‌ی آمریكا بودند!

بله! خیلی‌ها نمی‏دانند كه بسیاری از این آقایان تبعه آمریكا یا انگلستان و به اصطلاح معروف دوملیتی بودند.

گاهی اوقات بعضی اشخاص كه به ما وفادار بودند می‌آمدند و اطلاع می‌دادند كه هر شب در منزل سفیر آمریكا یا سفیر انگلستان یا فلان كشور خارجی جلسه است و آقایان وزرا و امرای ارتش با سفیر كبیر آمریكا یا انگلیس مشاوره و رایزنی می‌كنند و خط و ربط می‌دهند و خط و ربط می‌گیرند! ساواك هم هر روز صبح اول وقت گزارش این ملاقات‌ها را روی میز كار محمدرضا می‌گذاشت.

من البته در جریان ریز كارها نبودم. به خصوص از سالهای 1340 به بعد، زیاد در امر سیاسی مملكت تحقیق و بررسی نمی‏كردم و دنبال استطلاع از امورات كشور نبودم. اما جسته و گریخته در جریان مسایل قرار می‌گرفتم.

یك روز محمدرضا كه خیلی ناراحت بود به من گفت: مادرجان! مرده‌شور این سلطنت را ببرد كه من شاه و فرمانده كل قوا هستم و بدون اطلاع من هواپیما‌های ما را برده‌اند ویتنام.

آن موقع جنگ ویتنام بود و آمریكائی‌ها كه از قدیم در ایران نظامی داشتند هر وقت احتیاج پیدا می‌كردند از پایگاه‌های ایران و‌ امكانات ایران با صلاح‌دید خود استفاده می‌كردند و حتی اگر احتیاج داشتند از هواپیماها و یدكی‌های ما استفاده می‌كردند. برای پشتیبانی از نیروهای خودشان در ویتنام.

حالا بماند كه چقدر سوخت مجانی می‌زدند و اصلا كل بنزین هواپیماها و سوخت كشتی‌هایشان را از ایران می‌بردند…

همین آقای ارتشبد نعمت‌اله نصیری كه ما به او می‌گفتیم نعمت خرگردن ـ او یك گردن كلفتی مثل خر داشت! ـ می‌آمد خدمت محمدرضا، و گاهی من هم در این ملاقات‌ها بودم، می‌گفت آمریكایی‌ها فلان پرونده و فلان اطلاعات را خواسته‌اند! محمدرضا می‌گفت بدهید!

فوزیه، عروس مصری

اینها خیال می‌كردند كه من و دخترهایم با فوزیه در یك اطاق شش متری زندگی می‌كنیم و هر روز سر غذا درست كردن و رخت شستن با همدیگر كشمكش و جدال داریم!

ما در طول هفته  دو سه بار فوزیه را می‌دیدیم. آن هم زمانی بود كه فوزیه برای صرف عصرانه به كاخ من می‌آمد. شمس و اشرف هم هفته‌ای دو الی سه بار به كاخ او رفته و با محمد رضا و فوزیه چای صرف می‌كردند.

ما فوزیه را دوست داشتیم و به خاطراینكه در تهران غریب است خیلی به او محبت می‌كردیم تا احساس دلتنگی نكند. حتی از سفیر مصر و خانمش و مصریانی كه در ایران بودند دعوت می‌كردیم به كاخ بیایند و مرتب دور و بر فوزیه را شلوغ نگه دارند.

فوزیه با آنكه در یك خانواده سلطنتی بزرگ شده بود، قدری امل بود و حاضر نمی‏شد با میهمانان محمدرضا برقصد. خلاصه كلام اینكه این ازدواج اجباری بود. رضا اجبار كرده بود محمدرضا با یك شاهزاده مصری ازدواج كند و ملك فاروق، پادشاه مصر، هم خواهرش را مجبور به ازدواج با ولیعهد ایران كرده بود و هر دو از این ازدواج ناراضی بودند.

عاقبت هم در سال 1327 شمسی فوزیه ایران را ترك كرد وبه قاهره (مصر) رفت و دیگر بازنگشت. محمدرضا دیگر هیچ‌وقت سراغ او را نگرفت و به ما هم اجازه نمی‏داد اسم فوزیه را جلوی رویش بیاوریم. اسم میدان فوزیه را هم به میدان شهناز تغییر داد.

خیلی فشار به حافظه‌ام می‌آورم كه چیزهای دیگری هم به یاد بیاورم اما كهولت سن و گذشت این همه سال كار را مشكل كرده است.

ثریا، مغرور بختیاری

ازدواج ثریا اسفندیاری در مورخه 23 یا 24 بهمن ماه سال 1329 بود. یعنی دو سال بعد از خروج فوزیه از ایران.

پدر ثریا، آقای خلیل اسفندیاری، از مستخدمین دولت بود كه مدتها در آلمان در سفارت ایران خدمت می‌كرد. مادر ثریا هم یك خانم آلمانی بود به نام اوا، و ثریا از نظر وجاهت و زیبائی به مادرش رفته بود.

باید عرض كنم ثریا دختری فوق‌العاده زیبا، باهوش و دارای تربیت فرنگی و به قول معروف از همه نظر تكمیل بود. واسطه این ازدواج خان اكبر بود كه مردی فوق‌العاده مورد احترام و از مشاوران غیر رسمی محمدرضا بود.

ثریا موقعی كه همسر شاه شد دست یك عده زیادی از اقوام خود را گرفت و به دربار آورد. پسرعمویش رستم خان را رئیس دفترخود كرد. حتی یك عده تفنگدار هم با خودش آورده بود تا محافظ كاخ اختصاصی‌اش باشند!

ثریا فوق‌العاده مغرور و خود پسند بود و احدی از آحاد مردم را قابل آدم به حساب نمی‌ آورد و حتی با اكراه و زور به دیدن من می‌آمد. محمدرضا در مدت كوتاهی فوق‌العاده به ثریا علاقمند شد و چیزی نگذشت كه دین و دنیایش ثریا شده بود.

تیمور بختیار هم از اقوام ثریا بود و به واسطه ثریا رشد كرد و به ریاست سازمان امنیت كشور رسید و بعد هم قصد جان محمدرضا و كودتا را داشت. موقعی كه در سال 1332 محمدرضا مجبور شد چند روزی از كشور خارج و به ایتالیا برود (اشاره به سه روز 25 تا 28 مرداد) ثریا به محمدرضا پیشنهاد طلاق كرده بود. پس از 28 مرداد 1332 و بازگشت به ایران، محمدرضا برایمان تعریف كرد كه ثریا در رم ایتالیا به تصور اینكه سلطنت در ایران شكست خورده و شاه دیگر نخواهد توانست به كشور برگردد آب پاكی را روی دست او ریخته و به او گفته كه از این ازدواج فقط عنوان ملكه ایران شدن برایش جذاب بوده وبس!

محمدرضا به او می‏گوید: تو دقیقا همان همسر مورد علاقه و ایده آل من هستی! و ثریا به اوجواب می‌دهد: ولی متاسفانه من نمی‏توانم این حرف را در مورد تو بزنم!

خلاصه بحث ادامه می‌یابد و ثریا بدون ملاحظه محمدرضا كه درشرایط ناگواری بوده است و درحضور محمد خاتمی (خلبان شاه) به او می‏گوید كه قصد دارد در اولین فرصت طلاق بگیرد و با مردی كه مورد علاقه‌اش باشد ازدواج كند!

پس از مراجعت از ایتالیا علاقه محمدرضا نسبت به او سرد شد و به ثریا گفت كه خوب است به خواسته‌اش عمل كند و همانطوری كه در ایتالیا تصمیم گرفته بود طلاق بگیرد.

اگرمن در زندگی خصوصی محمدرضا یكبار دخالت كرده باشم همین یك مورد است. وقتی این داستان را از زبان محمدرضا شنیدم به او موكدا گفتم كه فورا ثریا را طلاق بدهد. این زن از فرط زیبائی فوق‌العاده متفرعن و مغرور بود و یك باد دماغ عجیبی داشت. روحیه ایلیاتی هم در او به وضوح مشهود بود. رعایت هیچكس را نمی‏كرد. فوزیه دست مرا می‌بوسید. دخترانم هم دست مرا می‌بوسیدند. همه خانم‌های ‌اعیان و اشراف كه به دیدن من می‌آمدند دستم را می‌بوسیدند. اما ثریا نه تنها دست مرا نمی‏بوسید بلكه ذره‌ای هم خم نمی‏شد و احترام نمی‏كرد.

اقوام و آشنایان را هم كه به كاخ و دربار آورده بود فقط از دستورات او تبعیت می‌كردند و ما را به حساب نمی‏آوردند.

از بازی‌های ‌جالب روزگار اینكه همسران محمدرضا پس از طلاق ساكن پاریس شدند و جالب اینكه فوزیه و ثریا در یك محله و در یك خیابان و به فاصله چند ساختمان از هم خانه داشتند!

از بازی‌های ‌جالب دیگر روزگار اینكه ما تا آخرین روزی كه در ایران بودیم به نوعی با خانواده و فامیل ثریا مربوط بودیم. آقای شاپورخان بختیار كه محمدرضا حكم نخست وزیری‌اش را داد پسرخاله ثریا بود.

بعد از طلاق ثریا من به محمدرضا فشار آوردم تا با خواهرزاده‌ام گیتی ازدواج كند اما محمدرضا نپذیرفت و با فرح ازدواج كرد.

فرح چون در فرانسه بزرگ شده بود عمیقا تربیت فرانسوی داشت و بیشتر خودش را فرانسوی می‌دانست تا ایرانی. از موقعی هم كه به دربار آمد پای تحصیل‌كرده‌های ‌فرانسه را به دربار باز كرد و امور دفتر خودش و بسیاری از امور مملكت را به دست هم‌كلاسی‌ها ‌و دوستان زمان تحصیل و دانشجویی در فرانسه سپرد.
http://www.sharifnews.com/?12621

Written by State-of-Siege

27 اکتبر 2008 در 3:50 ق.ظ.

نوشته شده در تاریخ

3 پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. بسار زیبا بود.حیف یا با این خانم کم مصاحبه شده یا کم منتشر شده.تمام اسراری را که دیگران بعد از 30 می خواهند بگویند یا نگویند در حد اطلاعاتش به راحتی می گفته .البته از این متن می شود به نکات روانی خود این خانم و شاه پرداخت … به هر حال جالب بود .ولی من محا مصاحبه نام مصاحبه کننده وتاریخ مصاحبه را ندیدم.که از مستند بودن آن می کاهد

    ali

    27 اکتبر 2008 at 6:04 ق.ظ.

  2. کیر تو کس زن ، خواهر ننه نویسنده . اخه ننتو سگ گایید می خوای چی رو اثبات کنی. ؟؟؟
    فعلا برو زن و ننتو از زیر آخونا بکش بیرون بعد گوه زیادی بخور

    mona

    13 نوامبر 2008 at 11:58 ق.ظ.

  3. واقعا باعث خجالته که شماها که عین … زیر یوغ استعمار وآخوند ها هستید . هنوز دارین به اون بنده خداها (شاه و رض شاه) گیر میدین.
    این نشات گرفته از روحیه ولدزنا گری و سرتقی ایرانی هاست که حتی وقتی کون مادرشون میذارن هم اعتراف نمی کنن.
    نمونه بارز این افراد نویسنده این اراجیف و اون خوارکسده ایه که اینا رو گذاشته تو وبلاگش .

    سشیثلا

    13 نوامبر 2008 at 12:02 ب.ظ.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: