خبرگذاری حکومت نظامی

ماهرانه در جنگ است ناخدای استبداد با خدای آزادی

اطلاعاتی ببوگلابی هم، کم بسیار نیست!

with 2 comments

یک شب وقتی می‌خواستم از مسجد نزدیک خوابگاه به خوابگاه برگردم یکدفعه چشمم به یک ‌آشنا خورد، محض اظهار ادب جلو رفتم و طبق معمول ما ایرانی‌ها پس از سلام و احوال‌پرسی یک تعارف شاه عبدالعظیمی هم زدم که بله «من فلان اتاق خوابگاه هستم و خوشحال می‌شم اگر در خدمتتون باشم.» این را گفتم و پس از خداحافظی طبق سنت مالوف، رفتم اتاق تلویزیون که فکر کنم یک فوتبال توپ هم داشت و واقعن با ندیدنش آدم خسرالدنیا و الاخره می‌شد!.

همینطور گه گرم تماشای بازی بودم یکهو دیدم یکی از رفقا دستش را مثل برف‌پاکن ماشین جلوی صورت من تاب می‌دهد(؟) وقتی حواس من از تلویزیون به صورت این رفیق معطوف شد به من گفت:‌ «فلانی معلوم هست کجایی، سرپرستی یک‌ربع ساعته که داره پیجت می کنه!.»
چه دردسرتان بدهم حاجیتان مجبور شد استادیوم 50-60 نفری را با کلی تخمه آفتابگردان رها کند و برود ببیند کدام آدم بی‌محلی با او کار دارد؟!، حتمن الان خودتان حدس می زنید او که بود؟ بله درست حدس زدید همان همشهری 1ساعت پیش بود که اصلن انتظار دیدنش را به عنوان میزبان نداشتم! اما چه می‌شد کرد؟، آخر مهمان حبیب خداست.
القصه ما این همشهری را به طرف اتاق راهنمای کردیم حالا نه خبری به بچه‌های اتاق دادم نه از بچه‌های هم‌اتاقی‌ها کسی آن دور و اطراف بود که دست کم او خبرش را به بچه‌ها برساند!، آقا چه دردسرتان بدهم، نوار که روشن بود با صدای بلند! رفقای اتاق هم که داشتند «حکم می‌زدند» از آن بدتر هم این بود که یکیشان با شرت و زیرپوش عدل نشسته بود جلوی درب اتاق. هیچی ‌‌‌آقا، من که پیش بینی این وضعیت را می کردم 2-3 متری که به اتاق مانده بود به بهانه اینکه “یاالله!” بگویم از از او جدا شدم و سریع مطلب را به بچه‌ها رساندم. خلاصه، بر و بچ هم تو همین فاصله کوتاه اوضاع را درست و راست کردند و آن رفیق شلوارکی‌مان هم خودش را چپاند توی رختخواب. 

همان لحظه اول ورود ما، یکی از پیرمردهای اتاق یک نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد که هنوز هم که هنوز است پس سالیان سال تصویرش را در ذهن دارم. این همشهری طفیلی! از همان اولی که شروع به صحبت کرد دیگر همه‌ دستگیرمان شد که چه کاره است! شروع کرد از خاتمی و لیبرال‌ها و نمی‌دانم لائیک‌ها حرف زدن تا به اینجا که آره شما دانشجویان وظیفه سنگینی بر دوشتان است و باید از کیان انقلاب دفاع کنید و از این دری وری ها تا دلتان بخواهد…… بچه‌ها هم همینطور چهار زانو مثل بچه‌ی آدم نشسته بودند و اراجیف این مردک را با گوش جان! می‌شنیدند و هر از چندی هم نگاهی از سر ملامت بر من می‌انداختند.

خلاصه، این یارو مهملاتش را با ذکر: «یک صلوات ختم کنید.» ختم کرد و شرش را کم کرد.

اگر تا به حال این ماجرا نقاط عطف داشت اما الان دیگر به نقطه بحرانی‌اش رسیده است و آن وقتی است که هنگاه بدرقه، دم درب خوابگاه به من گفت: «شما می‌تونی برای ما از اوضاع و احوال دانشگاه خبر بیاری؟.» من که انتظار شنیدن هر حرف دیگری را داشتم الا این حرف، پس از چند لحظه من‌و‌من کردن گفتم‌: «راستش حاج‌آقا من اصلن آدم سیاسی نیستم، از سیاست هم سر در نمیآرم، راستش اصلن از سیاست بدم هم میآد. (البته خدا این دروغ را راست کند!)» خوشبختانه قضیه به همین جا ختم شد و این مردک اطلاعاتی دیگر سراغی از من نگرفت.

الان که به عقب برمی گردم با خودم می‌گویم چقدر خدا به من لطف داشت که در دام این نامردمان نیفتادم و الا الان خبرچین‌ بدبختی بودم که نه دنیا را داشت و نه عقبا را.
البته این ماجرا یک نتیجه‌گیری دیگر هم برای من داشت و آن اینکه فهمیدم چقدر بعضی از این مثلن اطلاعاتی‌ها  هالو هستند که به همین راحتی خودشان را لو می‌دهند!.

یعنی بالاخره نتیجه‌ای که از این ماجرا می‌گیریم این است که: اطلاعاتی ببوگلابی هم «کم بسيار نيست!.»

Written by State-of-Siege

17 نوامبر 2008 در 8:13 ب.ظ.

نوشته شده در گاوراس بلاگ نوشت

2 پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. بابا قبول میکردی.
    پسر کلی هیجان داشت , خب حالا آدم نمی فروختی , اطلاعات غلط میدادی , کلی هیجان رو از دست دادی. معرفیش کن به من , پیشنهادش رو قبول کنم

    سروش

    17 نوامبر 2008 at 9:57 ب.ظ.

  2. سروش تو خواب نداری مگه؟

    State-of-Siege

    17 نوامبر 2008 at 10:30 ب.ظ.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: