خبرگذاری حکومت نظامی

ماهرانه در جنگ است ناخدای استبداد با خدای آزادی

Big Brother به سبک ایرانی

with one comment

اول بگویم که اگر «کتاب 1984 جرج ارول» را نخوانده‌اید نصف عمرتان بر فناست!
علی الحساب اگر معنای Big Brother را نمی‌دانید بد نیست سری به اینجا بزنید.
اما بعد؛ برای آن دسته از جوان‌هایی که شیفته حرف‌های قشنگ قشنگ رئیس جمهور مکتبی ایران جناب دکتر محمودخان احمدی‌نژاد و ایضن آخوند‌های اواخواهری مثل “پناهیان” شده‌اند بگویم که “زیر ظاهر باطنی هم قاهر است” این حرف‌های به ظاهر زیبا و فریبنده حجابی است بر روی تفکرات طالبانی و Big Brotherی اینان.

نگارنده برای مطلبش را مستند کند به ذکر دو خاطره از دوران خفقان قبل از دوم خرداد 1376 می پردازد:

یادم نمی‌رود یک روز از جلوی مسجد محمدیه قم –که پس از طرح توسعه حرم حضرت معصومه تخریب شد- می گذشتم که کت نارنجی‌رنگ یک مرد جوان توجه مرا به خودش جلب کرد دقیقن در همان لحظه که توجه‌ام معطوف شده بود به رنگ لباس آن فرد، یک سرگرد نیروی انتظامی با یک سرباز وظیفه از راه رسیدند و به دستور آن سرگرد، سرباز شروع به جستجوی بدنی آن نارنجی‌پوش کرد و وقتی که آن شخص با همان نگاه حیرت‌زده‌اش دلیل این کار را از آن سرگرد پرسید، یک کشیده آبدار تحویل گرفت-که اگر مبالغه نباشد صدایش کمتر از این سیگارت‌های چهارشنبه سوری نبود!- و در پاسخ هم شنید که:‌ «مرتیکه دلقک! این چه لباسیه که پوشیدی، مگه اومدی سیرک؟»

یک شب پاییزی هم بعد از برگشتن از کلاس ساعت 4-6 –یعنی موقعی که دیگر هوا کاملن تاریک شده است- در ایستگاه اتوبوس منتظر بودیم و به مقتضای سن‌مان هم به بذله‌گویی و خنده دقایق را سپری می‌کردیم، خب آن موقع هم رسم نبود که برای ایستگاه اتوبوس صندلی و روشنایی بگذارند و در نتیجه ما هم در تاریکی ایستاده بودیم. در همان حین که ما وقت‌مان را با شوخی و خنده می‌گذراندیم یک سرباز وظیفه گشت با اسلحه -باتوم نداشت، تاکید می کنم که اسلحه بود!- به ما نزدیک شد و با تحکم از ما خواست که ساکت باشیم، یکی از آن افراد که شما فکر کنید من باشم گفت: «از کی تا حالا خندیدن هم جرم شده؟»
آن سرباز هم گویی منتظر شنیدن یک ندای مخالفت بود گلنگدن اسلحه اش را کشید -یعنی مسلحش کرد- و رو به من گفت:
«وقتی برد‌م‌تون کلانتری بلبل زبونی یادتون می‌ره» در همان گیرودار که ما هاج و واج مانده بودیم که چه کار کنیم یک از دبیران که خدا خیرش بدهد؛ وقتی صدای گلنگدن را شنیده بود به طرف ما آمد و وساطت کرد که بله اینها از بچه‌های دبیرستان هستند و
کلاس‌شان دیر وقت تمام می‌شود و ……. تا بالاخره آن سرباز از خر شیطان پیدا شد و رد کارش را گرفت و رفت.

غرض اين بود که شما تصويری هر چند کوتاه از آن سيستم پليسی- امنيتي را در نظرتان مجسم کنيد و ببينيد که آخر همه‌ اين حرف‌های به ظاهر قشنگ و خوش بر و روی اين سيه‌رويان چيزی نيست جز همان عقايد و باورهای قرون وسطايی که حتا بسی خطرناک‌تر و خشن‌تر از باورهای گروه «طالبان» و امثال «ملا محمد عمر» است.

Written by State-of-Siege

26 نوامبر 2008 در 8:41 ب.ظ.

نوشته شده در گاوراس بلاگ نوشت

یک پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. با جمله ی اولت کاملا موافقم. کتاب فوق العاده ایست.

    سروش

    26 نوامبر 2008 at 11:56 ب.ظ.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: