خبرگذاری حکومت نظامی

ماهرانه در جنگ است ناخدای استبداد با خدای آزادی

آن «شاه» رفت این «شـــــــــــاه» آمد!

with 2 comments

۲۶ سال پيش در چنين روزي "محمدرضاشاه پهلوي" از ايران رفت. بعدها وقتي در سفري به مصر همراه با گروهي از مقبره او ديدن کرديم، دلم براي وارث تاريخ شاهنشاهي ايران گرفت که جايي چنين کوچک در کنار مقبره سلاطين مصر داشت. و ديرتر هنگامي که مصاحبه هايش را بدون عينک ايدئولوژي خواندم، دريافتم که او هم به سبک خودعاشق ايران بود، اما وقني اين عشق ثمره نفرت مي داد که "شاه" ايران مي خواست همه بي پرسش و انديشه به اين سبک گردن بگذارند. و سرانجام "محمدرضاشاه پهلوي" رفت، اما ميراث "شاه" باقي ماند. در روز رفتن او انبوهي که در خيابانها رفتن "شاه" را جشن گرفته بودند، شاهان کوچکي بودند که در رفتن "شاه بزرگ" پايکوبي مي کردند. تخت نشين شاهي رفت و ريشه شاهي ماند. اندکي بيشتر نپائيد که هزاران شاه با هواداران خرد و کلان خود ظاهر شدند. هر کس حرف خود را "امر" و نظرش را "مطاع" دانست و هيچکس حاضر نشد به حرف ديگري گوش کند. ميراث شوم شاهي از قلب ها سر برآورد و هزاران "شاهک" بجاي شاه رفته به نبرد با يکديگر پرداختند. همه بساط شاهي به نام "انقلاب" زنده شد و همه استيداد دير سال زير پوشش "خلق" و "مردم" و "امت" جان تازه گرفت. يک سر استبداد کوبيده شد و هزار سر تازه برآمد. و در اين هياهوي غريب، هيچکس صداي پيرمرد "بازرگان" را نشيند که گفت: دشمن ما استبداد است…

همان روز که روزنامه ها با تيتر "شاه رفت" در آمدند، در ميادين مجسمه اش را پائين کشيدند؛ در کوچه عکس هايش را دريدند و در خيابان ها پايکوبي و شادماني کردند، آنروز بود که شاه آمد.

گمانمان که "شاهگ" يکي است که از دو هزار و پانصد سال پيش، به زور و به نام هاي گوناگون تاج بر سر نهاده، خود را فر ايزدي و مهر آريا مي خوانده و بر ما حکم مي رانده است. هم او شلاقمان مي زد، و به زندانمان مي برد اگر به فرمانش نبوديم و يا در درستي حرف و رفتارش چند و چون مي کرديم. و روزي که بعد از تاريخي طولاني – يعني همه تاريخ ايران – "آخرين شاه" با چشماني گريان رفت، ما زخميان، شلاق خوردگان، زندان رفتگان، ممنوع شدگان، ما مدعيان آزادي همگان و برابري بشريت، مناديان آزادي ليبرالي و عدالت سوسياليستي و بهشت مذهبي؛ تاج شاهي را که هزاران پاره شده بود بر سر گذاشتيم. جامه دريده سلطنت را پوشيديم، سلاح هاي آتشين را از سربازخانه بيرون ها بيرون آورديم و بدست گرفتيم، بر تانک ها سوار شديم. و اگر همه اينها بدستمان نيفتاد، مشت داشتيم که بر دهان ها بکوبيم و دهان که رگبار تهمت بباريم.

شاه که يکي بود، تکثير شد. نه، شاه که در ما بود، سر بر آورد. آنکه زنداني شاه بود، زندانبان شد. آنکه فرمان مرگ گرفته بود، جامه فرمانده جوخه آتش پوشيد. ديگري که قلمش را شکسته بودند، فرمان به شکستن قلم ها و بيشتر به بريدن دست ها داد. رقابت درشاهي بالا گرفت. هر که بيرحمتر، شاهتر. هر که خون بيشتر ريخت و گلوي بيشتري دريد به ميراث شاهي نزديکتر.

شاه دو هزار و پانصد ساله به خلوت خانه ها کاري نداشت، شاهان نوپا به جست وجوي اتاق هاي خواب همسران بر آمدند. زنجيريان ديروز، دشمنان امروز شدند. آنکه ديروز با من به شکنجه گاه مي رفت، امروز مرا خائن مي خواند.
ديداري عجيب در خاطره ام نقش بسته. مي تواند مثالي تاريخ باشد. همان روزهاي اول انقلاب با رحمان هاتفي در خيابان ارديبهشت وارد کتابفروشي شبگير مي شديم که سينه به سينه سعيد سلطان پور در آمديم. سعيد نگاهي به رفيق سال هاي دراز زندان و شنکنجه اش رحمان انداخت. سبيل هاي کلفتش را جويد و گفت "خائن." رحمان تا فرق سرش سرخ شد. رحمان و خيانت؟ سعيد که او را خوب مي شناخت، زير لب نام حزب رحمان را بر لب راند و رفت. دليل خيانت رحمان که لب جوي نشسته و رفتن رفيقش را مي نگريست اين بود که به حزبي معتقد بود که سعيد آن را خائن مي دانست. و شاه سومي که در خلوت مي خنديد، سعيد و رحمان را يکايک به قتلگاه برد و خنجر بر گلويشان کشيد. منتظر نماند که از آندو که اکنون شهيدانند، يکي را فرصت بدست بيايد که صلابت شاهي خود را بر گردن ديگري آزموني باشد.

و شاه سوم فقط قاتلان رحمان و سعيد و عامران آنها نيستند. شاه سوم منم. توئي. اوست. مائيم. شاه منم ، توئي، اوست. مائيم. شاه همکار نازنين هر روز من است که با هم چوب استبداد ديني را خورده ايم و در نزديکي هم آواره ايم؛ و صبح که برمي خيزد تا باز هم عليه "حذف" مصاحبه کند يا بنويسد، ادامه سناريو حذف مرا در ذهنش کامل مي کند. شاه آن خانم مقاله نويسي است که در جواب نامه اي براي خواندن يک رمان، تيغ تيز بر مي کشد و همه کساني را که در دوران اصلاحات در ايران فعال بوده اند، به اتهام خيانت بر خاک و خون مي کشد. شاه آن آقايي است که کتابي چهار جلدي تاليف مي کند، تا خود و همفکرانش را قهرمان قهرمانان زندان هاي جمهوري اسلامي معرفي کند و "ديگران" را در مسند خيانت بنشاند. شاه آن جواني است که شعر هم مي گويد، نمايشنامه هم مي نويسد و در شهري از آلمان براي گذران زندگي تاکسي مي راند و روزي را انتظار مي کشد تا نوبت "انتقام" برسد. فهرست اعدامش را هم در داشبورت بنزش آماده دارد. باور کردني نيست، اما واقعيت دارد که گوگوش و اکبر گنجي با هم در فهرست انتقام او به انتظار نشسته اند.
*
در چنين روزي – ۲۶ دي که روز رفتن محمدرضاشاه پهلوي از ايران است – پرسشي را که با من بود با ديگران در ميان گذاشتم. مقاله "شاه رفت؟" که در پايان اين مطلب براي رجوع تکرارش کرده ام، سئوالي را طرح مي کرد که اکنون ۲ سال بعد از انتشار آن پرسش و ۲۸ سال بعد از رفتن شاه از ايران، پاسخش را گرفته ام. و در اين پاسخ است که همه ويراني ايران را مي بينم و فردا را مخوفتر از ديروز مي يابم.

"شاه" آنکه قرن ها دشنامش مي داديم، با همه فصل هاي خونينش، اگر در دور دست به بابل رفت به فتح لوح آزادي با خود داشت و در زمانه نزديک به ما اگر مرداني که به کشتنش برخاسته بودند امان خواستند، فرمان بخشش داد و آنان را در تلويزيون کشور کنار بسته نزديک "ملکه" نشاند.

آن "شاه" تاريخي پيش از انقلاب و حتي بعد از آن براي حفظ ظاهر هم شده دادگاهي داشت و دادستاني و کيفرخواستي و حکمي. "شاه" تاريخي خود شاه و حاکم و نويسنده و قاضي و مجري حکم نبود.

و شگفتا! شاهاني که من باشم، توباشي، او باشد، ما باشيم از تبار شاهي تنها خون ريختن را آموخته ايم. هر روز بي دادگاه و قاضي حکم خيانت و ارتداد صادر مي کنيم. مي خواهيم قربانيان ما که حتي مجال دفاع به آنان نداده ايم، نزد ما توبه و گذشته خود را جبران کنند. فرمان تاريخي اين است: همه بايد چون من بينديشند ورنه جلادان با نقاب هاي رنگارنگ آزادي و تساهل و عدالت و بهشت بر درگاه ايستاده اند.

۲۸ سال پيش در اينطور روزي تنها يکي از ميليون ها "شاه ايراني" رفت. روزي که "شاه" درون ما برود، حتي اگر هزار سال ديگر باشد بايد رفتن "شاه" را جشن بگيريم.

۲۶ دي ۱۳۸۵ – پاريس

*****

شاه رفت؟

هوشنگ اسدي

صبح ۲۶ دي ماه ۱۳۵۷ تحريريه کيهان غلغله بود. ده روز پيش از آن اعتصاب بزرگ مطبوعات ـ که داستان آن فراموش مانده ـ پايان گرفته بود و براي اولين بار بعد از مرداد سال ۱۳۳۲، مطبوعات کاملا مستقل و "آزاد" منتشر مي شدند. بهاري کوتاه و دلپذير که فقط دو ماه و نيم طول کشيد و پيش از آمدن نسيم نوروزي زير استبدادي نوزا که مي رفت جانشين استبداد کهنه شود، به زمستان سرد و خونين دير پا يي مبدل شد.

رحمان هاتفي که به رهبري او کيهان پيشتاز عرصه هاي انقلاب بود، سردبير بلامنازع بود و نگارنده اين سطور به همراه روزنامه نويس قديمي، محمد بلوري که رحمان او را پيرمرد خنزر پنزري مي ناميد، معاونين رحمان بوديم.
آن روز، هنوز بعد از اين همه خون و حادثه در يادم هست، مصطفي اميرکياني روزنامه نويس قديمي که سرنوشتي جز خانه نشيني نيافت، آستين ها را بالا زده بود و انتظار مي کشيد تا از تلويزيوني که به تحريريه آورده بودند، گزارش خروج شاه را ببيند و بنويسد. شاهرخ صداقتيان روزنامه نويسي از نسل ما که او هم سرنوشتي جز مهاجرت نيافت به فرودگاه مهرآباد رفته بود تا از نزديک رفتن شاه را گزارش بدهد. من مسئول ارتباط مستقيم با شاهرخ بودم و گزارش هاي لحظه به لحظه او را به اطلاع تحريريه مي رساندم که نويسندگان و خبرنگاران آن مانند اشباح بين ميز سردبيري و تلويزيون مصطفي در گردش بودند. شک نبود که "شاه" مي رود. روز قبل رحمان هاتفي را به "شوراي انقلاب" خوانده بودند و رئيس شورا به او گفته بود: "توافق شده شاه بدون خونريزي برود. ما روزنامه ها را به همکاري دعوت مي کنيم." عين اين سخنان را ساعتي بعد آخرين رئيس ساواک هم به سردبير کيهان گفت. رحمان از او پرسيد: "ارتش؟" او جواب داد: "توافق همه جانبه است."

اين اخبار مي گفت "شاه" مي رود. اماهيچکس باور نمي کرد. ارتش و ساواک هنوز با قدرت تمام حضور داشتند و رفتن "شاه" را سخت مي شد باور کرد و بازگشت سريعش را آسان.

از صبح آن روز بحث در "ميز سردبيري" ادامه داشت. تا روز قبل از آن با توافق سردبيري اطلاعات، هنوز از شاه به فعل جمع نام برده مي شد: "گفتند… رفتند…" و همين دستاورد بزرگي بود که "اوامر مطاع ملوکانه" به فعل جمع تنزل پيداکرده بود. اما امروز اگر شاه مي رفت، هنوز بايداز فعل جمع استفاده مي کرديم؟ رحمان لحظه اي انديشيد و جواب داد: "نه. در اين رفتن بازگشتي نيست. شاه مرد." و از من خواست با هيات سردبيري اطلاعات هماهنگ کنم. قرارمان اين بود که در مباحث اساسي دو روزنامه اصلي کشور به يک شيوه عمل کنند که خطر دامنگير يک روزنامه نشود. من تلفني با محمد شمس معاون زنده ياد غلامحسين صالحيار صحبت کردم و موضوع را در ميان گذاشتم. بعد از چند تماس تلفني قرار شد:

۱ ـ تا خروج قطعي شاه صبر کنيم

۲ ـ تيتر "شاه رفت" را باحروف ۸۴ سياه به عنوان تيتر يک روزنامه به چاپ برسانيم

توافقي که دقيقا انجام شد. نمي دانم چرا استاد صالحيار در سال هاي پاياني عمر خود، درمصاحبه اي گفت: "من تيتر زدم: شاه رفت…" گمانم زمان حوادث را از خاطر او زدوده بود.

بعد از اين توافق من به تلفن چسبيده بودم و آنچه را شاهرخ گزارش مي داد با صداي بلند تکرار مي کردم. پرويز آذري قوي ترين وعجيب ترين صفحه بند دنيا به قهرمان هاي مارکز مي ماند، از وقتي که از زندان شاه آزاد شده بود، اين لحظه را انتظار مي کشيد. حالا تيتر ۸۴ سياه "شاه رفت" توي کشويش بود. سيگارش را مي جويد و راه مي رفت. گاه مي آمد و دست روي شانه من مي گذاشت. چشمان سبز رحمان درخشش عجيبي داشت. هيچ کدام از نويسندگان و خبرنگاران بزرگ ترين روزنامه ايران که آن روزها در تيراژ ۷۰۰ هزار تايي منتشر مي شد، نمي دانستيم اعلام خبر "شاه رفت" که انتظارش را مي کشيديم، به معناي پايان عمر حرفه اي همه ما، زندان و شکنجه است. از آن جمع ۱۱۰ نفره اکنون فقط يک نفر در کيهان مانده، و بقيه سرنوشت هاي شگفت يافته اند که موضوع کتابي است.

سرانجام شاهرخ بي تاب از آن سوي خط گفت:
ـ هوشنگ، هوشنگ، شاه رفت.
باور نمي کردم.
ـ خودت ديدي؟
ـ خودم ديدم. شاه رفت.
گوشي را گذاشتم و با صداي بلند گفتم:
ـ شاه رفت.

تحريريه کيهان در سروري بي پايان فرو رفت که با صفحه اول روزنامه به خيابان ها رسيد و جشن بزرگ "شاه رفت" را بپا کرد.
*
وقتي در دادگاه ۶ دقيقه اي حجت السلام نيري ايستاده بودم و کيفرخواست خود را مي شنيد م که مرا مستحق اعدام دانسته بود، هنگام قرائت ماده سوم کيفرخواست: "همکاري با روزنامه کيهان زمان طاغوت…" همه اين لحظات از مقابل چشمانم گذشت، به دستان فربه "قاضي القضات" نگاه کردم و از خود پرسيدم:

ـ شاه رفت؟
*
۲۶ سال پيش در چنين روزي "محمدرضاشاه پهلوي" از ايران رفت. بعدها وقتي در سفري به مصر همراه با گروهي از مقبره او ديدن کرديم، دلم براي وارث تاريخ شاهنشاهي ايران گرفت که جايي چنين کوچک در کنار مقبره سلاطين مصر داشت. و ديرتر هنگامي که مصاحبه هايش را بدون عينک ايدئولوژي خواندم، دريافتم که او هم به سبک خودعاشق ايران بود، اما وقني اين عشق ثمره نفرت مي داد که "شاه" ايران مي خواست همه بي پرسش و انديشه به اين سبک گردن بگذارند. و سرانجام "محمدرضاشاه پهلوي" رفت، اما ميراث "شاه" باقي ماند. در روز رفتن او انبوهي که در خيابانها رفتن "شاه" را جشن گرفته بودند، شاهان کوچکي بودند که در رفتن "شاه بزرگ" پايکوبي مي کردند. تخت نشين شاهي رفت و ريشه شاهي ماند. اندکي بيشتر نپائيد که هزاران شاه با هواداران خرد و کلان خود ظاهر شدند. هر کس حرف خود را "امر" و نظرش را "مطاع" دانست و هيچکس حاضر نشد به حرف ديگري گوش کند. ميراث شوم شاهي از قلب ها سر برآورد و هزاران "شاهک" بجاي شاه رفته به نبرد با يکديگر پرداختند. همه بساط شاهي به نام "انقلاب" زنده شد و همه استيداد دير سال زير پوشش "خلق" و "مردم" و "امت" جان تازه گرفت. يک سر استبداد کوبيده شد و هزار سر تازه برآمد. و در اين هياهوي غريب، هيچکس صداي پيرمرد "بازرگان" را نشيند که گفت
ـ دشمن ما استبداد است…

استبداد نوزايي که ارابه اش "بازرگان" را کنار زد و از روي اجساد خونين همان هايي که روز "شاه رفت" در خيابانها مي رقصيدند، گذشت. و هنوز اين ارابه در گذ ر است و تا هر کدام از ما "شاهکي" هستيم، چهار چرخ تهمت، شکنجه، زندان و اعدام که ارابه استبداد را مي برد، از رفتن نحواهد ماند.

در آ ينه روزگار نيک بنگريم، اين استبداد هولناک ماست که برمي آيد و صاحبان قدرت را در هر لباس و طايفه تسخير مي کند و به هيئت مستبدي تاره در مي آورد. و مستبدان که اين همه دشنامشان مي دهيم و سرمايه هاي ملي را هزينه مي کنيم تا از ميانشان برداريم، جز "ما" نيستند. تا وقتي سخن يک ديگر را نمي شنويم، خود را قطب جهان مي دانيم، مرگ مخالف را مي طلبيم و هر که را مانند ما سخن نگفت به تهمت و افترا و گلوله به مسلخ مي بريم، شاهان کوچکي هستيم که اگر زمانه ما را بر تخت بنشاند قباي استبداد خواهيم پوشيد و شمشير جلاد را تيزتر خواهيم کرد.

*
۲۶ سال پيش در چنين روزي محمدرضاشاه پهلوي رفت، اما "شاه" نرفت. و تا "شاه" نرود، سرزمين ايران بر زخم هاي کهنه و مهلک خود مرهمي نخواهد ديد

اصالت:
http://www.roozonline.com/archives/2007/01/001882.php
مرتبط (عکس شاه هنگام خروج از کشور):
gavrasblog.wordpress.com/2008/10/10/shah-farar-kard/

Written by State-of-Siege

15 ژانویه 2009 در 6:42 ق.ظ.

نوشته شده در تاریخ

2 پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. سلام
    ‍پیامت روشن و صریح بودء خواننده دائمی هستم
    موفق باشی

    مهدی

    21 ژانویه 2009 at 1:48 ب.ظ.

  2. عالي

    شهاب

    16 فوریه 2009 at 9:42 ق.ظ.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: